بچه که بودیم

 


 


http://www.salijoon.info/mail/871105/love%20baby/1.jpg

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم


http://www.alone-bless-you.persiangig.com/image/000016.jpg

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند

http://www.softpersia.ir/images/qh4tetrh7xdgoccekae5.jpg

کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

http://zhaleh.00700.googlepages.com/w6w_w6w_200505040808063ff3abdde.jpg

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

http://www.pwimage.org/images/79ufc1lbl9wawwqy18g.jpg
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2008/11/2mdjldt.jpg

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم


بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

http://tntmoney.files.wordpress.com/2007/03/hero.jpg

کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

http://img2.tinypic.info/files/8ctx9201e41ne7up4ihb.jpg

بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

http://aftab.ir/photoblog/adv_images/e5c88c99a96666b1cede8bb2e12dc4d7.jpg

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

http://luckylook88.files.wordpress.com/2008/11/marilyns_childhood_picture.jpg

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/f3id8y.jpg

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم.... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

http://usera.imagecave.com/yarsoil/sale86/10125617.jpg

بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم

http://history.sandiego.edu/gen/USPics12/chaplin-kid.JPEG





منبع:گفته های دلنشین

 

تیم گاز مازندران نایب قهرمان لیگ برتر کشتی شد!

 

برای دومین سال پیاپی

تیم گاز مازندران نایب قهرمان لیگ برتر کشتی شد!

 

خبرگزاری مهر: هفتمین دوره رقابتهای لیگ برتر کشتی آزاد - جام ولایت -شامگاه دوشنبه با قهرمانی تیم نفت تهران به پایان رسید.

به گزارش خبرنگار مهر در گرگان، در این دیدار که شامگاه دوشنبه در سالن امام خمینی (ره) مجموعه ورزشی انقلاب گرگان برگزار شد، تیم نفت تهران با نتیجه 6 بر 1 برابر گاز مازندران به پیروزی رسید و قهرمان شد.

تیمهای صنایع و معادن همدان و رشد دانه گرگان در دیدار رده بندی نیز به ترتیب سوم و چهارم شدند.

در نتیجه انفرادی دیدار تیم های نفت تهران و گازمازندران، در وزن 55 کیلوگرم، حسن رحیمی از تیم نفت تهران برابرعباس دباغی با نتیجه 3 بر1 در تایم سوم، وزن 60 کیلوگرم، مراد محمدی از تیم نفت تهران برابر سعید احمدی از مازندران در تایم سوم و در وزن 66 کیلوگرم، مهدی تقوی از تیم نفت برابر سعید داداش پور از مازندران به پیروزی دست یافت.

در وزن 74 کیلوگرم، صادق گودرزی از تهران برابر ایمان محمدیان حریف مازندرانی مغلوب شد و در وزن 84 کیلوگرم، احسان لشکری از نفت تهران برابر علی اصغر بذری از مازندران به برتری رسید.

در وزن 96 کیلوگرم، حاجی مراد گاتسالوف از تیم نفت تهران، رضا یزدانی از مازندران را شکست داد و در وزن 120 کیلو گرم نیز، بلال ماخوف از نفت تهران برابر فردین معصومی از گاز مازندران با نتیجه 4 بر 3 در تایم دوم پیروز شد.

مسابقات پایانی لیگ برتر کشتی آزاد جام ولایت صبح امروز در گرگان آغاز شد.

 

                                   واقعا نمیدونم چی باید گفت.

نمیدونم چرا مازندران تو لیگ کشتی اینقدر بد شانسه. پارسال هم میزبان بودیم 3تا بازی اولو بردیم 4تای آخری رو باختیم و دوم شدیم!

تقوی قهرمان جهان و رضا یزدانی اصلا در حد و اندازه های خودشون کشتی نگرفتن. کشتی گرفتن بذری هم اشتباه بود.

اینهمه استعداد در مازندران همه جا پخش و پلا شدن دیروز بازی نفت دوتا مازندرانی روبروی تیم خودمون قرار گرفتن.

البته باید از رییس هیات کشتی مازندران هم انتقاد کرد که چرا استعداد های خوب رو یکجا متمرکز نمیکنه.

امیدواریم مازندران همیشه اول باشه.


نوجوانان مازنی تایب قهرمان کشتی جام آذربایجان

نايب قهرماني کشتي‌‌گيران نوجوان مازندران در آذربايجان ستودني است
ساري - رييس هيات کشتي مازندران، نايب قهرماني تيم کشتي آزاد نوجوانان اين استان در مسابقات جام بين‌المللي کشتي "مشفق عيسي‌‌اف" آذربايجان را ارزشمند و ستودني دانست.

"اصغر ثمربخش" روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود: با وجود اينکه کشتي گيران زيادي از کشورهاي کشتي‌خيز منطقه حضور داشتند، تيم مازندران به‌عنوان نماينده اعزامي کشورمان در جام آذربايجان، به خوبي توانست از نام و اعتبار ايران دفاع کند.
وي در خصوص اين مسابقات اظهار داشت: تيم 21 نفره نوجوانان مازندران با 16 کشتي گير به نمايندگي از کشورمان در اين مسابقات شرکت کرد و خوشبختانه با کسب يک مدال طلا، سه نقره و شش برنز نايب قهرمان شد و تيم روسيه به مقام سومي رسيد.
رييس هيات کشتي مازندران ادامه داد: نماينده کشورمان در جام مشفق عيسي‌اف آذربايجان، مهران شيخي در وزن 46 کيلوگرم به مدال طلا دست يافت و رضا رنجبر، محمدرضا علي تبار و علي شفيع زاده به ترتيب در اوزان 50 ، 54 و 69 کيلوگرم صاحب مدال هاي نقره شدند.
وي اضافه کرد: ناصر ضيايي در 50 کيلوگرم، جواد ضيايي در 54 کيلوگرم،‌ رضا رجبعليان در 58کيلوگرم، سينا غلامي در 69 کيلوگرم،‌ عبدالله قمي در 85 و عابد ‌مرادمند در وزن 100 کيلوگرم براي مازندران نيز نشان هاي برنز کسب کردند.
مسابقات بين المللي کشتي آزاد نوجوانان جام "مشفق عيسي‌اف" با حضور تيم هايي از مازندران ايران، روسيه، گرجستان، ازبکستان، فرانسه، امارات عربي متحده و چند تيم از جمهوري آذربايجان به مدت دو روز در شهر باکو پايتخت آذربايجان برگزار شد.
 

دلا یاران سه قسمند گر بدانی

 

 

دلا یاران سه قسمند گر بدانی


(((زبانی اند و نانی اند و جانی)))


به نانی نان بده از در برانش


محبت کن به یاران زبانی


ولیکن یار جانی را نگهدار


به جانش جان بده ار می‌توانی

 

 

 

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد"

 

 جمعه ها طبع   من   احساس   تعزل   دارد                نا خود آگاه به سمت تو   تمایل دارد

بی تو   چندیست که   در کار زمین   حیرانم                مانده ام بی تو چرا   باغچه ام گل دارد

شاید این  باغچه   ده   قرن   به   استقبالت                فرش   گسترده و در  دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی  شب   و  روز                ماه مخفی  شدنش  نیز   تعادل   دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز                میخرم از پسرک   هر   چه  تفأل دارد

یازده پله  زمین   رفت   به    سمت   ملکوت               یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ   سنگی   نشود   سنگ   صبورت٬تنها                تکیه بر کعبه   بزن٬کعبه   تحمل  دارد

 

«سید حمیدرضا برقعی»

 

8 زوج خوشبخت سینما و تلویزیون!

 


       ۸ زوج بازیگر خوشبخت سینما و تلویزیون!


می گویند این جوری خیلی بهتر است، همدیگر را بیشتر درك می كنند. مشكلات كاری هم را می فهمند و مدام از شغل هم ایراد نمی گیرند كه این چه كاری است كه تو داری؟ اما خوب دردسرهایی هم دارد كه شاید جایش این جا نیست تا واكاوی اش كنیم.

زوج های بازیگر، عموما در پی یك همكاری مشترك، به هم علاقه مند می شوند و وصلت شان سر می گیرد. نكته این جاست كه اگر سابقه بازیگری شان زیاد باشد،  اخلاق شان را خیلی ها می دانند و دیگر نمی توان گفت كسی بی گدار به آب زده و بدون شناخت كافی، همسر آینده اش را انتخاب كرده است. چون از هر كدام از عوامل سینما كه كارنامه شان را بخواهی، می توانند كمكت كنند. اما خب بعضی وقت ها هم احساس بر منطق غلبه می كند و ازدواج هایی سینمایی، خیلی زود به نقطه پایان می رسد، اما برخی نیز به پایداری یك عمر هستند. واقعیت این است كه دنیای بازیگران سینما و تلویزیون و حتی تئاتر با دنیای دیگران متفاوت است، با همه دیگران، چه شخصیت های مشهوری باشند و چه آدم های معمولی كه ما سعی می كنیم وارد حیطه آن ها نشویم.

به نقل از هفته نامه ایران دخت، تنها عرصه ای كه چهره های مطرح مرد و زن در آن می توانند با دیگران هماوردی كنند، سینما و تلویزیون است. در نتیجه تصمیم گرفتیم به موقعیت سینما از لحاظ حضور زوج های سینمایی امروز كشور بپردازیم. در واقع چون گفت و گوی اصلی مان به یك زوج بازیگر مربوط بود، زوج های سینمایی را در حالت كلی كنار گذاشتیم و به زوج های بازیگر پرداختیم.

                       محمدرضا شریفی نیا آزیتا حاجیان
راستش را بخواهید می گویند این زوج بازیگر كه البته طرح مذكرش جزو همه فن حریف های سینماست! این روزها با یكدیگر زندگی نمی كنند. هر چند هم چنان زن و شوهر قانونی هستند. آن ها حتی در یك تئاتر هم با هم همكاری داشتند اما همكاری سینمایی شان بسیار كم رنگ شده است. البته آن ها 2 دختر هنرمند هم دارند كه یكی شان یعنی ملیكا بیشتر به زندگی مشترك چسبیده و دیگری یعنی مهراوه به شدت مشغول بازی در پروژه های سینمایی و تلویزیونی است. حاجیان كه فعالیتش طی چند سال گذشته در زمینه سینما بسیار كم كار شده بود، سال گذشته در 3 فیلم «تاكسی نارنجی»، «دل شكسته» و «كیمیا و خاك» بازی كرد. برخی از شایعات حكایت از ممنوع الفعالیت شدن شریفی نیا طی سال گذشته می داد.

               مهدی هاشمی- گلاب آدینه
سلطان و سلطان بانوی محبوب دهه شصت از تئاتر آغاز كردند. به ظاهر قرار نبود كه گلاب آدینه این نقش را بازی كند و داریوش فرهنگ و مهدی هاشمی معتقد بودند كه او برای بازی در این نقش مناسب نیست اما به دلیل اظهار علاقه بهرام بیضایی به بازی او در تئاتر «دایره گچی قفقازی» هاشمی و فرهنگ هم می پذیرند كه این نقش خاطره انگیز را گلاب آدینه بازی كند اما پیش از آن، مهدی هاشمی در قسمت فوق برنامه دانشگاه ملی سابق (شهید بهشتی)، استاد بازیگری تئاتر بود، گلاب آدینه هم جزو شاگردانش.آشنایی و همراهی مداوم «گلاب آدینه» با گروه تئاتری «پیاده» به سرپرستی داریوش فرهنگ و مهدی هاشمی، به ازدواج او با هاشمی در سال 56 منجر شد.

بنا به گفته گلاب آدینه برای نخستین بار خودش پیشنهاد ازدواج را با «مهدی هاشمی» مطرح كرده است. این دو بازیگر در فیلم های «زرد قناری» (رخشان بنی اعتماد)، «شكار خاموش» (كیومرث پوراحمد)، «بهترین بابای دنیا» (داریوش فرهنگ) و مجموعه تلویزیونی «سلطان و شبان» با یكدیگر هم بازی بودند.

            امین حیایی نیلوفر خوش خلق
به ستاره ای مثل امین حیایی نمی آید كه در هر گفت و گوی رسانه ای یا خصوصی این قدر از همسرش تعریف كند اما او این كار را می كند و به حرف و حدیث ها هم اهمیتی نمی دهد. البته خوش خلق هم برای شوهرش كم نمی گذارد. ما سال هاست كه روزگار خوشی را كنار هم می گذرانیم و امیدواریم كه این روند ادامه داشته باشد، چرا كه اصولا من و امین چه در زندگی شخصی و چه در زندگی كاری به آینده خوشبین هستیم و دلمان می خواهد زندگی با آرامش را تجربه كنیم.

امین حیایی در زمان فیلم برداری مجموعه «روزگار جوانی» با نیلوفر خوش خلق آشنا شد. حیایی و خوش خلق پیش از ازدواج، در فیلم «مونس» نیز با یكدیگر هم بازی بودند كه این فیلم چندان موفق نبود. مانی و ندا نیز نتوانست موفقیتی برای آن ها به حساب آید. اما آن ها هم زمان با بازی در فیلم «بوی بهشت» ازدواج كردند. نكته جالب در این باره این كه در تیتراژ این فیلم نوشته شده بود: نیلوفر حیایی این دو بازیگر در فیلم «سنگ، كاغذ، قیچی» به كارگردانی سعید سهیلی، برای چهارمین بار با یكدیگر هم بازی شدند. اما موفق ترین همكاری مشترك آن ها به طور قطع بازی در نقش زن و شوهر فیلم «دایره زنگی» است كه هم خیلی خوب بازی كردند و هم فیلم با فروش بسیار خوبی روبه رو شد.

                    علی مصفا- لیلا حاتمی
بازی های علی مصفا را خیلی ها می پسندیدند،  حتی اگر در فیلمی مثل پارتی بازی كرده بود. او اما كم كم دارد از دایره بازیگرها خارج می شود و وارد جرگه كارگردان ها می شود. همسرش اما یكی از محبوب ترین بازیگران سینماست.لیلا حاتمی خود اما ثمره زندگی دو سینماگر زنده یاد علی حاتمی و همسرش زهرا حاتمی است. البته لیلا حاتمی به دلیل تولد 2 فرزندش، مدتی بازی در فیلم های سینمایی را نپذیرفت اما به زودی فیلم جدید او به نام «بی پولی» اكران خواهد شد. نخستین بازی مشترك حاتمی و مصفا هم به فیلم «لیلا» به كارگردانی «داریوش مهرجویی» باز می گردد كه سكوی جهش این بازیگران مستعد بود. آن ها در فیلم دیگر مهرجویی یعنی «میكس» هم  همبازی شدند. ناگفته نماند كه لیلا حاتمی ستاره فیلم همسرش یعنی «سیمای زنی در دور دست» هم بود كه به تازگی وارد شبكه ویدیویی كشور شده است.

                 امیر جعفری- ریما رامین فر
طبیعتا قیافه امیر جعفری به سوپراستارها نمی خورد اما او یك بازیگر قابل است كه خیلی ها هم دوستش دارند. او نخستین بار همراه با همسرش ریما رامین فر در «نان، عشق و موتور هزار» بازی كرد. اما كمتر كسی این 2 را با این فیلم در خاطر داشت تا این كه جعفری در مجموعه «بدون شرح» به كارگردانی «مهدی مظلومی» همراه با «فتحعلی اویسی» به ستاره های تلویزیونی تبدیل شدند. بازی راحت و گرم او كه پشتوانه ای هم چون سال ها بازی در تئاتر داشت، باعث شد تا خیلی زود مورد توجه قرار گیرد. رامین فر كه بیشتر در تئاتر بازی می كرد و در تلویزیون ترجیح می داد بنویسد، در «رفیق بد» به كارگردانی ایرج تهماسب، هنرش در بازی نقش های كمدی را به نمایش گذاشت. جعفری این روزها فیلم «پستچی 3 بار در نمی زند» را بر پرده سینماها دارد. نكته جالب درباره این زوج این كه هم زمان با پخش مجموعه محبوب «میوه ممنوعه» صاحب فرزندی به نام آرین شدند.

              بهاره رهنما- پیمان قاسم خانی
به نظر می رسید كه موفقیت فیلم عاشقانه به كارگردانی علیرضا داودنژاد، سكوی جهشی خواهد شد برای 2 بازیگر جوانش كه پس از مدتی شنیدیم با هم ازدواج كرده اند، اما آن ها تا مدت ها در فیلمی بازی نكردند.هر 2 بازیگر این فیلم پرفروش طی سال های بعد به چهره های موفقی تبدیل شدند اما جالب آن كه بازیگر مرد آن یعنی پیمان قاسم خانی، ترجیح داد دیگر بازی نكند و فیلم نامه بنویسد. به طور حتم می دانید كه او طی این سال ها به یكی از موفق ترین و محبوب ترین نویسندگان طنز ایران تبدیل شده است. اما بهاره رهنما هم كه دغدغه های دیگری جز بازیگری دارد- نظیر نویسندگی و روزنامه نگاری- با «نان، عشق و موتور هزار» دوباره توانایی هایش را نشان داد و بازی در سینما و تلویزیون را با شدت بیشتری پی گرفت.این زوج موفق پس از سال ها در فیلم «سن پترزبورگ» به كارگردانی بهروز افخمی با یكدیگر هم بازی شدند كه نتیجه اش را امسال خواهید دید. دختر 9 ساله آن ها پریا نیز امروز در برخی پروژه های سینمایی و تلویزیونی نقش آفرینی می كند.

                 نیما فلاح- سحر ولدبیگی
نیما فلاح بیش از بازی به فكر شركت تبلیغاتی اش است اما سحر ولدبیگی هم چنان مشغول بازی است. البته نیما فلاح كه به تازگی به تلویزیون بازگشته است نخستین بار با بازی در نقش دستیار «درك» یعنی هنرا در طنز «ساعت خوش» چهره شد. او جای زنده یاد داود اسدی در این نقش بازی می كرد اما بعدها فعالیت خود را گسترده تر كرد. ولدبیگی اما با مجموعه پاورچین به كارگردانی مهران مدیری به یك چهره كمدی تبدیل شد. او دختر مسعود ولدبیگی چهره پرداز مطرح سینما و تلویزیون هم هست، با اجرای برنامه برای كودكان كارش را آغاز كرد.

                رامبد جوان سحر دولتشاهی
این روزها، یكی از این دو فضایی است و دیگری زمینی. رامبد جوان را خیلی ها می شناسند اما شاید چهره سحر دولتشاهی تا پیش از پخش طنز مسافران چندان برای عموم مردم آشنا نبود. او البته در سابقه كاری اش، بازی در فیلم هایی نظیر «میم مثل مادر» و «چهارشنبه سوری» را دارد.

رامبد جوان در مجموعه جدیدش موفق شده بازی خوبی از همسرش بگیرد و شاید درست تر باشد كه بگوییم همسرش در مجموعه جدید او خوب بازی كرده است. جوان در یك برنامه تلویزیونی كنار همسرش گفت كه این نقش به واقع برای دولتشاهی مناسب بود و او به هیچ وجه در این انتخاب پارتی بازی نكرده است. البته باید اشاره كنیم كه رامبد جوان در این مجموعه هم همان رامبد جوان همیشگی است!

محمود پاك نیت و مهوش صبركن كه در مجموعه پس از باران هم بازی بودند، آتش تقی پور و شهین علیزاده كه جزو هنرمندان باسابقه تئاتر و تلویزیون هستند، بهروز بقایی و پرستو گلستانی كه عمده فعالیت این روزهایشان به تئاتر اختصاص دارد، هادی مرزبان و فرزانه كابلی كه جزو پیشكسوتان تئاتر و تلویزیون هستند، اصغر همت و افسر اسدی كه نقش های به یاد ماندنی زیادی را در ذهن ایرانیان ثبت كرده اند، سعید تهرانی و لادن طباطبایی كه طی این سال ها كم تر باهم هم بازی شده اند، حسن پورشیرازی و مهناز افضلی كه دومی به ظاهر این روزها كم تر به فعالیت های سینمایی می پردازد و استاد داود رشیدی و احترام السادات برومند هم جزو مهم ترین زوج های بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ایران هستند كه در ذهن علاقه مندان هنر ایران نقش های ماندگاری را ثبت كرده اند.

                                           منبع:روزنامه خراسان

 

گفتگوی خواندنی خانواده سبز با پدرو مادر بهنوش بختیاری

 

 

گفتگوی خواندنی خانواده سبز با پدرو مادر بهنوش بختیاری


modiri88.blogfa 

تاكنون گفتگوهاي زيادي با بازيگر خوش‌اخلاق و بااستعداد سينما و تلويزيون ايران؛ بهنوش بختياري، طي سال‌هاي گذشته انجام داديم، اين بار مي‌خواستيم با او و پدر و مادرش به گفتگو بنشينيم، از اين رو قرار مصاحبه را در منزل پدر و مادر وي گذاشتيم. پدر و مادري مهربان كه چهار فرزند موفق تحويل جامعه داده‌اند، پدر و مادر بهنوش حكايت جالبي دارند، پدر 14 سال از مادر، بزرگ‌تر است، زماني كه عاشق مادر بهنوش شد، اشرف خانوم، تنها 13 سال سن داشت، او را در محله عمويش ديده بود و با اصرار، «زن عمو» را به خواستگاري‌اش فرستاد، چند بار رفت و رفت تا سرانجام با ترفندي، «بله» را از مادر بهنوش گرفت كه در ادامه گفتگو متوجه خواهيد شد.

گفتگويي كه در يك روز باراني در آذرماه شكل گرفت و خيابان‌هاي تهران ترافيك شديدي داشت، قرار ما ساعت دو بعدازظهر بود، اما ما ساعت سه رسيديم و بهنوش‌خانم هم سه و نيم بعدازظهر... در اين گفتگو يك عضو كوچك هم حضور داشت، يك «طوطي سخنگو» كه از او هم در ادامه، بيشتر خواهيد خواند. اميدواريم اين سوژه جديد را ادامه بدهيم و با پدر و مادر بازيگران بيشتر گفتگو كنيم تا از كودكي آنان بيشتر بدانيم و اين‌كه در چه محيطي رشد و پرورش پيدا كردند.

 داستان طوطي خانواده

اين خانواده همدمي دارد يك طوطي سخنگو كه نامش را «آلكس» گذاشته‌اند، اگر مي‌خواهيد با اين طوطي بانمك چهار ساله، كه دائما مي‌گويد: خوبي و البته ديالوگ‌هاي ديگري هم مي‌گويد، آشنا شويد، از زبان پدر خانواده بخوانيد: «خانه پسرم؛ بهروز در محله سعادت‌آباد است و در طبقه دوازدهم زندگي مي‌كند، اين خاطره در آذرماه سال گذشته اتفاق افتاد، عروسم مي‌گويد: ديدم از تراس صدا مي‌آيد و يكي دارد خودش را به پنجره مي‌زند. در را باز مي‌كند، طوطي سلام مي‌كند و خودش را داخل خانه‌پرت مي‌كند، چون هوا سرد بود از زور سرما مي‌لرزيد، گويي از خانه‌اي فرار كرده بود، در واقع «طوطي فراري» بود!؟ (مي‌خندد)... عروسم به من زنگ مي‌زند و جريان را تعريف مي‌كند، من هم يك قفس مي‌خرم و مي‌روم طوطي را از خانه پسرم مي‌آورم، البته بگويم يك اعلاميه هم در محله پسرم به در و ديوار زديم تا صاحبش پيدا شود، اما پيدا نشد و حالا يك سال است كه اين طوطي پيش ماست، مادر مي‌گويد: و وابسته‌اش شديم (حالا اگر صاحب طوطي خواننده مجله باشد و اين طوطي را شناسايي كرده به مجله زنگ نزند، چون نمي‌توانيم نشاني منزل آنها را بدهيم، به اين خاطر ‌كه خانواده بختياري به اين طوطي انس گرفتند.)

مادر مي‌گويد: «آلكس» را مرتب پيش دكتر مي‌بريم، يك روز درميان حمامش مي‌كنيم، اين طوطي 60 سال عمر و در 20 سالگي هم ازدواج مي‌كند.

بهنوش خانم مي‌گويد: قرار بود «آلكس» در فيلمي از مهرداد صبور بازي كند و من مي‌خواستم او را به محل فيلمبرداري ببرم، اما آنجا متوجه شدم كه مي‌خواهند دارويي به آلكس بزنند تا او بيهوش شود و البته اين برايش خطرناك بود و... شايد مشكلي برايش پيش مي‌آمد، گفتم اگر مشكلي برايش پيش بيايد، نمي‌توانم جواب «بابا» را بدهم، به همين خاطر، «آلكس» از نقش انصراف داد (همه مي‌خنديم) مادر مي‌گويد: من و بهرام معمولا در خانه تنها هستيم، تا زماني كه عصرها، بچه‌ها و نوه‌ها بيايند، همدم ما اين طوطي شده است.

 روزي كه بهرام منو پسنديد

اشرف‌السادات نقيب؛ مادر بهنوش بختياري مي‌گويد: «من در سال 1332 به دنيا آمدم، عليرغم سن كم در سال 1346 ازدواج كردم، بهرام به خواستگاري‌ام آمد، من هم بچه بودم، نمي‌دانستم، «بله» گفتم!! (مي‌خندد) منزل ما در بازارچه شاپور بود، بابام تهروني و مادرم از اهالي قم...» از ايشان مي‌پرسيم كه چطور شد كه در اين سن و سال كم ازدواج كرديد كه گفت: عموي بهرام در كوچه ما زندگي مي‌كرد، آن زمان مكه رفتن و آمدن تشريفات زيادي داشت، يكي از اهالي از مكه آمده بود - سال 45 بود - من هم به همراه خانواده آمدم سر كوچه، گويا اونجا بهرام منو ديد و پسنديد، فرداي همان روز زن‌عمويش به خانه ما آمد، مادرم گفت: اشرف، بچه است... چند باري هم اومدند (در اين حين پدر بهنوش بختياري زيرچشمي همسرش را نگاه مي‌كند)... همزمان دو تا خواستگار ديگر هم برايم آمدند. (باز هم نگاه مي‌كند)

زن عموي بهرام دوباره اومد در خانه و گفت: بيا زن بهرام شو، بهرام رفته برات دو تا النگو خريده!(مي‌خندد)... گول دو تا النگو را خوردم و شدم زن بهرام... و الان 42 سال است كه با هم زندگي مي‌كنيم و ثمره اين ازدواج چهار فرزند است، بهناز (دختر بزرگم)، دو پسرم بهزاد و بهروز و بهنوش ته‌تغاري‌ام كه به ترتيب در سال‌هاي 47، 48، 52 و 54 به دنيا آمدند.

 يك بار هم دعوا نكرديم

من در سال 1318 به دنيا آمدم و قسمت اين بود كه 42 سال با اشرف‌خانم زندگي كنيم و جالب اين‌كه در طي اين چهار دهه زندگي هيچ‌وقت با يكديگر برخوردي نداشتيم، يك روز كه بهنوش دبستاني بود، آمد و گفت: «بابا، مگه پدر و مادرها با هم دعوا مي‌كنند، گفتم: بعضي‌هاشون، گفت: دوستي دارم تو مدرسه كه مي‌گويد؛ هر روز بابا و مامانم با هم دعوا مي‌كنند، پس شما چرا دعوت نمي‌كنيد؟ كه من دعواي شما را ببينم...» خدا را شكر ما از اين لحاظ مشكلي نداشتيم... از بهرام بختياري مي‌پرسيم، فكر مي‌كنيد دليل اين تفاهم چه بود كه 42 سال زندگي شيرين را تجربه كرديد، حرف‌هاي جالبي مي‌زند، بخوانيد: «منطق، قبول واقعيت‌ها و در زمان بروز مشكل، درست فكر و رفتار كردن براي عبور از مشكلات»

از او مي‌پرسيم، فكر مي‌كنيد، چرا طلاق در سال‌هاي اخير افزايش پيدا كرده و زمان شماها، اين گونه نبود... مي‌گويد: «به نظر من مهم‌ترين عامل، مسائل اقتصادي است، مسائل اقتصادي براي زوج‌ها، حكايت‌هايي به وجود مي‌آورد كه زوج‌ها از هم جدا مي‌شوند، به نظر من بيش از 90 درصد طلاق‌ها به خاطر مشكلات اقتصادي است، گرچه زندگي ماشيني هم بي‌تاثير نيست، پدر خانواده براي امرار معاش زندگي، چند شيفت كار مي‌كند و ديگر وقتي نداره به خانواده برسه كه اين باز هم ريشه در مسائل اقتصادي دارد، يا اين كه فشار روي مرد خانه بسيار زياد است، در ترافيك هم گير مي‌‌كند، اعصابش خراب است. به منزل مي‌آيد و با كوچك‌ترين حرف همسرش از كوره درمي‌رود.

 تربيت فرزندان

از پدر خانواده بختياري مي‌پرسيم كه خط‌مشي شما براي تربيت فرزندانتان از تولد اولين فرزند چه بود؟ كه مي‌گويد: «اشرف خودش بچه بود كه ما بچه‌دار شديم آن زمان محضرها اجازه نمي‌دادند كه دختر زير 16 سال ازدواج كند، از اين رو به دادسرا رفتيم تا آنها اجازه بدهند، ما هم اجازه دادسرا را گرفتيم، اشرف 15 ساله بود كه بهناز ما به دنيا آمد، (اشرف‌خانم مي‌خندد)... و 22 ساله بود كه آخرين فرزند ما به دنيا آمد... نيت ما از زندگي و تشكيل خانواده اين بود كه بچه‌هامون را درست تربيت كنيم، من در شغلم هم اين‌گونه عمل كردم، من هميشه از خداوند كمك خواستم كه بچه‌هاي خوب و درستي را تحويل جامعه بدهم و خدا را شاكرم كه بچه‌هاي خوبي تحويل جامعه داده‌ايم. من هميشه به بچه‌ها گفتم: «دل كسي را نشكنيد و در همه كارهايتان، خداوند را در نظر بگيريد و تا مي‌توانيد خوبي كنيد.»

 عوامل موفقيت فرزندان

آن‌چه مي‌خوانيد نظر مشترك پدر و مادر بهنوش است و آن به ارتباط والدين و فرزندان مي‌پردازد كه آنها چه توصيه‌اي براي والدين دارند، نوجوانان به بزرگسالان نياز دارند كه به حرف‌هاي آنان گوش كنند، آنها را درك كنند و از همه مهم‌تر، رازدار باشند. نوجوانان قبل از رازداري مي‌خواهند كه در زندگي خود، افراد مورد اطمينان و اعتماد داشته باشند، زماني كه نوجوان مرتكب اشتباه مي‌شود، بايد به او فرصت توضيح داد. براي نوجوان هيچ چيز آرامش‌بخش‌تر از وجود والديني كه بتواند آزادانه حرفش را به آنان بگويد، نيست. نوجوانان مي‌خواهند مشكلاتشان را خود حل كنند و براساس كمك‌هاي والدين در تصميم‌گيري آزاد باشند، پدر و مادراني اين فرصت را به فرزندان خويش نمي‌دهند، در حقيقت آنان را از اعتماد به نفس باز داشته‌اند. ضمن اين‌كه كودكان و نوجوانان دوست دارند والدين مسئولي داشته باشند.

نوجوانان در حد متعادلي انتظار همخواني در رفتار والدين خويش را دارند، اما رفتار والدين گاه غيرقابل پيش‌بيني است كه در اين زمان‌ها، والدين بايد بر اعصاب خود كنترل داشته باشند و بي‌جهت به فرزندشان خرده نگيرند، ضمن اين‌كه نوجوانان به تشويق و تحسين در كاري كه شايستگي آن را دارند، نيازمندند، متاسفانه در بسياري از خانواده‌ها، آنچه بيشتر دريافت مي‌كنند، انتقاد است، هيچ كسي دوست ندارد به تنهايي و بدون كمترين تاييد و تشويقي در خانواده بزرگ شود.

 ته‌تغاري‌ ما

مادر مي‌گويد: بابا، ته‌تغاري را خيلي دوست دارد و در كودكي معمولا هميشه با «بهرام» بود، پدر از بهنوش مي‌گويد: «بهنوش» يك دختر خودساخته و درك و شعور بالايي دارد، مي‌دانستم كه اشتباه نمي‌كند، بهنوش در رشته دندانپزشكي در شهرستان قبول شد، اما من قبول نكردم كه شهرستان برود، از اين رو انصراف داد، در صورتي كه همه آرزوي تحصيل در اين رشته را داشتند، سال بعد در رشته زبان فرانسه در تهران قبول شد، ليسانس زبان فرانسه را كه گرفت، مترجم زبان فرانسه شد، از اين رو به راديو و تلويزيون رفت و متن‌هاي زيادي را ترجمه كرد، تا اين‌كه با «مهتاب نصيرپور» آشنا شد، يك هنرمند خوب كه جا دارد از كمك‌هاي ايشان تشكر كنم، شوهر ايشان آقاي «رحمانيان» هم كارگردان بود. از بهنوش دعوت مي‌‌كنند كه در پروژه‌شان بازي كنند، البته سكانس كم بود، اما بهنوش خيلي زود پله‌هاي ترقي را طي كرد. از خودساختگي بهنوش بد نيست بگويم، زماني كه دانشجو شد، از من هيچ وقت براي ثبت‌نام، پول نمي‌گرفت خودش كار نيمه‌وقت پيدا كرده بود و خرج تحصيلش را درمي‌آورد، بهنوش هيچ وقت براي من آزار و اذيتي نداشت و در حال حاضر هم كمك حال خانواده است، از درآمدي كه درمي‌آورد، به خانواده‌اش هم كمك مي‌كند.

 از اهالي همدان

پدر خانواده مي‌گويد: پدر پدرمون، از اهالي نيريج استان همدان بودند و ما هم آنجا به دنيا آمديم. پدرم كشاورز بود، برادربزرگم 17 ساله و در تهران زندگي مي‌كرد و تازه ازدواج كرده بود، من پنج سالم نشده بود كه به تهران آمده بودم. در واقع سرجهاز بودم (مي‌خندد) سال 37 بود كه كل خانواده‌ام دسته‌جمعي به تهران آمدند... درسم را شبانه مي‌خواندم، ابتدا در بزازي كار مي‌كردم، سال 38، برادرم يك توليدي داشت، كه چرخش خوب نمي‌چرخيد. اما توان داشتم كه به كمك برادرم بيايم و همين امر باعث شد تا 32 سال به كمك برادرم در توليدي كار كنيم، يعني از سال 38 تا 70... ما وسايل ايمني توليد مي‌كرديم، در واقع اولين توليدي وسايل ايمني جوشكاري از جمله؛ ماسك و كمربند و دستكش و... كه البته بگويم، اين‌ چيني‌ها، نه تنها كار ما بلكه كار همه را خراب كردند، توليد جنس بي‌كيفيت و ارزان باعث شد كه خيلي از كارخانه‌ها و كارگاه‌ها از رونق بيفتند و ما هم جزء همين كارخانه‌ها بوديم. اين بود كه كارخانه را جمع كرديم، آن هم در يك رقابت منفي... از چيني‌ها خوشم نمي‌آيد، آنها همه جنس‌هاي معتبر جهان را توليد مي‌كنند، بي‌كيفيت و ارزان...

 48 ساعت با من قهر بود

اشرف‌خانم يك خاطره جالب ديگر هم برايمان مي‌گويد: بهنوش شش ماهه بود، يك روز از بس گريه كرد، كلافه شده بودم، خيلي آرام زدم روي دستش، دو روز با من قهر كرد و شير نمي‌خورد، اما شير خشك مي‌خورد و اين برايم خيلي عجيب بود...

از او خواستيم روز به دنيا آوردن بهنوش را برايمان بگويد: تمام فرزندانم در بيمارستان اقبال به دنيا آمدند، آن زمان‌ها سونوگرافي نبود... قبل از اين‌كه به اتاق زايمان بروم، پرستار از من پرسيد چند تا بچه داري؟ گفتم؛ سه تا، يك دختر و دو پسر، دوست دارم اين بچه دختر باشد و چون ماه ارديبهشت است، اسمش را «بهار» بگذارم. به دنيا كه آمد خيلي چاق و كم مو بود... احساس مادر نسبت به دختر بيشتر از پسر است، (براي من كه اين‌گونه بود) همان روز به خودم گفتم، «بهنوش» كاره‌اي مي‌شود، نمي‌دانستم در دنياي بازيگري، پرستار به من گفت: اسم بهار زياد است، اسمش را بگذار «بهنوش»... گفتم باشه...

در جريان گفتگوي ما، نوه بزرگ خانواده «شايان» كه دانشجوي معماري است، هم حضور داشت، مادربزرگ مي‌گويد: من 35 ساله بودم كه نوه‌دار شدم و با خنده رو به شوهرش مي‌گويد:

«البته بهرام 49 سالش بود.»

پدر هم مي‌خواهد براي ما خاطره تعريف كند: «بهنوش دو ساله بود، ما شمال بوديم، جلوي مادر گربه، رفت يكي از بچه‌هاش را آورده بود، در چنين مواقعي آدم بزرگ‌ها مي‌ترسند كه جلوي گربه مادر، بچه را بدزدد، هنوز نمي‌دانم كه آن روز بهنوش چه كار كرد كه گربه به او حمله نكرد.

 چقدر زود دير مي‌شه

زندگي خيلي زود مي‌گذرد، به قول مرحوم قيصر امين‌پور، «چقدر زود دير مي‌شه»... انگار همين ديروز بود كه بهناز يا بهنوش من به دنيا آمده بودند... با به دنيا آمدن هر كدامشان هم خاطره‌اي دارم، چند شب پيش داشتم به «محمدرضا» شوهر بهنوش مي‌گفتم، وقتي بهناز در سال 47 به دنيا آمد، ما يخچال خريديم، چقدر ذوق آن يخچال را داشتيم، يا مثلا بهزاد در سال 48 به دنيا آمد، ما تلويزيون خريديم، آن زمان تو محل زندگي ما فقط برادر بهرام (شوهرم) تلويزيون داشتند. (پس از ازدواج، ما در محله مهرآباد زندگي كرديم) يادم مي‌آيد سر به دنيا آمدن بهروز در سال 52، ماشين لباسشويي خريديم و سر به دنيا آمدن بهنوش در سال 54، ماشين ظرفشويي خريديم، اينها را گفتم تا بدانيد كه تولد هر كدام از فرزندانم، براي ما تداعي‌كننده ده‌ها خاطره‌ بود.

 عشق يخچال

مادر مي‌گويد: بهنوش دختر بسيار مهرباني براي من و بهرام و براي خواهر و برادرهايش است، البته بسيار شيطون بود، يه خاطره جالب بگويم؛ «يخچال ما دو طبقه بود، يك لحظه كه حواسم به او نبود، مي‌رفت در يخچال رو باز مي‌كرد و تو طبقه زير مي‌خوابيد، كوچولو موچولو بود و تو يخچال جا مي‌گرفت، تا چهار سالگي اين عادت باهاش بود. يك كم كه بزرگ‌تر شد، براي خودش شعر مي‌گفت و باعث تعجب همه مي‌شد، كه اين شعرها را چه جور گفته...» مادر مي‌گويد: «البته بهنوش با اين‌كه شيطون بود، اما مثل بقيه، مرا اذيت نكرد. دائما سرما مي‌خورد، دكتر گفت: من نمي‌دانم اين بچه چرا هفته‌اي يك بار سرما مي‌خورد، گفتم: آقاي دكتر! اين بچه دائما تو يخچاله... دكتر تعجب كرده بود!»

از مادر مي‌خواهيم كه باز هم خاطره تعريف كند؛ «قبل از اين‌كه كلاس اول برود، گذاشتيمش پيش‌دبستاني يا همان مهدكودك...» مهد نزديك خانه‌مان بود، مي‌گفت: اگر تو مرا برساني من مدرسه نمي‌روم، مي‌گذاشتم تا خودش برود و من هم از پشت سر دنبالش مي‌رفتم، وقتي دم در مدرسه بوسش مي‌كردم، مي‌گفت: اي بدجنس تو يه كاري مي‌كني كه بچه‌ها به من بگويند؛ «بچه ننه» منظورم اين است كه هميشه دوست داشت، كارهايش را خودش انجام دهد.

يك روز هم يادم مي‌آيد كه تولد دختر همسايه بود، چند روز قبل دو دست لباس نو براي بهنوش خريدم كه چون فرصت نبود، يكي از آنها را كادو كردم تا به دختر همسايه بدهم، اما بهنوش نمي‌گذاشت، به بهنوش گفتم، فردا صبح برايت يك لباس ديگر مي‌‌خرم، بهنوش را تولد بردم و او هديه را داد. جمعه ساعت 30/6 صبح ديدم، زنگ در خانه را مي‌زنند، در را باز كردم، ديدم خانم همسايه است، بهنوش را بغل كرده و كادو هم دستش است، گفت: بهنوش آمده در خانه را زده و گفته اون پيراهن مال من است، نمي‌دونيد چقدر خجالت كشيدم! گفتم: بهنوش چرا اين كار رو كردي، گفت: شما قول داديد فردا صبح برام لباس را بخريد، صبح شده، اما برايم نخريديد... خلاصه با كلي شرمندگي عذرخواهي كردم، بهنوش خوابيد و من هم رفتم براي دختر همسايه يك لباس ديگر خريدم، در واقع بايد بگويم او يك خرده، حسابگر هم بود.

ازلابه‌لاي حرف‌ها

 مادر بهنوش: پنج تا نوه دارم، بهناز سه پسر دارد، بهزاد يك دختر و بهروز هم يك پسر دارد.

 در زمان گفتگو تكيه كلام‌هاي طوطي در نوع خود جالب بود، دائما مي‌گفت: «خوبه، خوبي، سلام، بسه ديگه و...»

 بهنوش در جريان مصاحبه تنها، شنونده بود و سعي مي‌كرد بيشتر گوش دهد و از خاطرات گذشته‌اي كه شايد تا حالا نشنيده بود، بيشتر بداند.

 در زمان عكاسي، «آلكس» خيلي ما را اذيت كرد، زماني كه مي‌خواست روي دوش بهنوش قرار بگيرد، بازي درمي‌آورد و شروع مي‌كرد به پرواز كردن... اما باباي بهنوش خيلي راحت با او كنار مي‌آمد، بهتر بگوييم، فقط از آقاي بختياري حساب مي‌برد.

 مادر: بهنوش بسيار خوب درس مي‌خواند، در درس انشاء هميشه نمره 20 مي‌گرفت و متن‌هاي زيبايي مي‌نوشت.

 بهنوش: همسرم محمدرضا آريان از نويسندگان آثار طنز است و ما در پروژه‌هاي مختلفي با هم همكار بوديم. براي مثال او يكي از نويسندگان سريال «چارخونه» بود.

 محمدرضا همان كسي بود كه من سال‌ها دنبالش بودم، 4 تيرماه 87 تولد حضرت زهرا(س)، روز خواستگاري ما بود و 25 تيرماه همان سال، مراسم عقد ما خيلي ساده برگزار شد، من و محمدرضا هر دو دنبال آرامش بوديم و سعي مي‌كنيم اين آرامش را به يكديگر موكول كنيم.

 ازدواج باعث آرامش رواني بيشتر مي‌شود، انسان‌ها را هدفمند مي‌كند، طعم شيرين زندگي را بهتر احساس مي‌كني.

 من خيلي تركيبي هستم، به لحاظ ظاهري شباهت بيشتري به مادرم دارم، اما به لحاظ رفتاري فكر مي‌كنم بيشتر شبيه پدرم هستم.

 من هر شب زمان خواب بايد كتاب بخوانم.

 هرگاه بازي رضا شفيعي‌جم و جواد رضويان را مي‌بينم، خنده‌ام مي‌گيرد آنها فوق‌العاده هستند.

 در زندگي حوصله‌ام از حرف‌هاي بيهوده كه هيچ سودي براي من ندارد، سر مي‌رود.

 دلم براي آن روزهايي كه هنوز مطرح نشده بودم، تنگ شده، روزهايي كه كنار خيابان به انتظار تاكسي بودم يا در خيابان پياده‌روي مي‌كردم.

 حمل بر خودستايي نباشد، با دوستانم زياد به آسايشگاه‌هايي كه در آن سالمندان را نگهداري مي‌كنند، مي‌روم.

 خودم را درگير مد نمي‌كنم، چيزي را مي‌پوشم كه در آن راحت هستم.
 
 هيچ وقت دوست ندارم غيبت كنم، يك روز در جاده كوه بزرگي ديدم، روي آن كوه تمركز كردم و به عظمت خداوند پي بردم، با خودم گفتم، ما انسان‌ها واقعا از هم چه مي‌خواهيم؟ بيايم با يكديگر به خوبي رفتار كنيم و هميشه و در همه حال خداوند را در نظر داشته باشيم.

 سعي مي‌كنم هر روز به مادرم سر بزنم، اگر نتوانستم، يك روز در ميان به مادر سر مي‌زنم.

 از سفر كردن آن هم با ماشين خيلي خوشم مي‌آيد. تاكنون به كشورهاي زيادي سفر كردم كه در اروپا مي‌توانم از انگليس، فرانسه و آلمان ياد كنم، دلم مي‌خواهد به اسپانيا اين كشور تاريخي هم سفر كنم
 
منبع:خانواده سبز
 
 

براي اولين بار در فوتبال هواداران فقط تيم خود را تشويق كردند

 

براي اولين بار در فوتبال هواداران فقط تيم خود را تشويق كردند

خبرگزاري فارس: سرمربي تيم فوتبال نساجي قائمشهر گفت: براي اولين بار در فوتبال ايران هواداران فقط تيم خود را تشويق كرده و به حريف هيچ‌گونه توهيني نكردند.


نادر دست‌نشان در گفت‌وگو با باشگاه خبري فارس «توانا»، در خصوص تساوي 2 بر 2 برابر تيم شيرين‌فراز كرمانشاه در هفته دوازدهم ليگ دسته اول فوتبال اظهار داشت: بازيكنان نساجي عملكرد خوبي داشتند. از بازيكنان رضايت كامل دارم، زيرا آنها در تمامي بازي‌ها تلاش خود را انجام دادند و فقط مشكل تيم ما در امر گل‌زني است.
وي ادامه داد: از تمامي مردم كرمانشاه تشكر و سپاسگذاري دارم، چرا كه براي اولين بار در فوتبال ايران هواداران فقط تيم خود را تشويق كرده و به حريف هيچ‌گونه توهيني نكردند. اميدوارم اين رفتار الگوي خوبي براي تمام هواداران شود.
دست‌نشان در مورد اتفاقات اخير تيم فوتبال نساجي خاطرنشان كرد: به گذشته هيچ فكري نمي‌كنيم و تمام توجه خود را به آينده موكول كرده‌ايم.
تيم فوتبال نساجي قائمشهر در پايان هفته دوازدهم ليگ دسته اول با 14 امتياز در رده نهم جدول گروه "ب " قرار دارد.

 

کریسمس مبارک

 

 

 

 

سلام بر حسين(ع)

 

 

سلام بر حسين

سلام بر علي‌ا‌بن‌الحسين(ع)

سلام بر اولاد حسين(ع)

 سلام بر اصحاب حسين(ع)


سلام بر آزادگي و ايستادگي كه دو شاخه نور هستند از خورشيد وجود تو اي حسين(ع)


آري تو حسيني و حسين تاريخ‌سازي است كه با ايثار خود، خاندان خود و اصحاب خود، پايه‌هاي دين را محكم كرد.


آري تو حسيني و حسين آزاده‌‌اي است كه آينه كربلا را پيش روي آيندگان قرار داد تا از راه دين و آزادگي خارج نشوند.


آري تو حسيني و حسين ثاراللهي است كه شب و روز دغدغه داشت، نكند خداوند رحمان، مانند اسماعيل او را از قرباني شدن معاف كند.


آري تو حسيني و حسين شهيدي است كه مي‌بايست شهيد مي‌شد و شهيد شد.


زيرا اراده خدا بر اين قرار گرفته بود تا با شهادت تو پايه‌هاي دين محكم شود.

 
سلام بر تو و بر روزي كه متولد شدي و بر روزي كه شهيد شدي.


مهتاب شكسته از تب و تاب افتاد


شش ماهه كربلا به خوناب افتاد


وقتي كه حسين و نيزه‌ها مي‌بردند


تصوير لبش به قاب مهتاب افتاد


***
دريا به كنار علقمه خم شده بود


با ساحل خشك خويش همدم شده بود


وقتي كه به مشت خود گرفتي آن را


در دست تو يك قطره شبنم شده بود


***
شش ماهه كربلا به تن تاب نداشت


از تشنه لبي به چشم خود خواب نداشت


مي‌خواست پدر به او دهد آب، ولي


صحراي فرات قطره‌اي آب نداشت


 

اما مرثيه‌ي زیبای  ايرج میرزا

 

 

 مرثيه‌ي زیبای  ايرج میرزا

 رسم است هر كه داغ جوان ديده‌ دوستان

 رأفت برند حالت آن داغ‌ديده را

يك دوست زير بازوي او گيرد از وفا 

 وان يك ز چهره پاك كند اشك ديده را 

 آن ديگري بر او بفشاند گلاب قند

 تا تقويت شود دل محنت‌كشيده را 

 يك چند دعوتش به گل و بوستان كنند 

 تا بركنندش از دل، خار خليده را 

 جمعي دگر براي تسلاي او دهند 

 شرح سياه‌كاري چرخ خميده را

القصه هر كس به طريقي ز روي مهر 

 تسكين دهد مصيبت بر وي رسيده را

 تا اين‌جا تصوير‌هاي ايرج در خانه‌ي جواني كه فوت شده است،روايت مي‌شود.

حال مي‌رويم به داستان نينوا:

آيا كه داد تسليت خاطر حسين 

 چون ديد نعش اكبر در خون تنيده را 

 آيا كه غمگساري‌ و اندوه بري نمود 

 ليلاي داغ‌ديده‌ي محنت‌كشيده را 

 بعد از پدر دل پسر آماج تيغ شد

 آتش زدند لانه‌ي مرغ پريده را

 

 

 

سحر جعفری جوزانی: