پژمردن من آسان نیست....

گرچه دلگیرتر از دیروزم....
زندگی باید کرد


بــــــــــهـــــــــــار....![]()
و ایــن هــمــه دلــتـــنــگـیــ.....؟!
نــــــــــــــــــه!
شــایــد فـــرشــتــــه ای
فـــصـــل ها را
بـــــه اشـــتــــبــــاه
ورق زده باشـــد...

زندگی قصه تنهایے ماست.
خــواهـــد آمـــد روزے !!

بیا عزیز من
می خواهیم حسابمان را صاف کنیم

این چرتکه
این من
و این تو
تمام سالهاے بودنت را پس مے دهم
دلــــــــــــم
را پس مے گیرم

تمام دلهره ها و ترس نیامدنت را پس مے دهم
غم شیرینم را مے ستانم
تمام خـــــاطــــرات ، طعم حضورت را پس می دهم
نـــگـــاهــــمــ را تا ابد باز پس می گیرم

انـــــتـــظـــــار آمدنت را
صـــدایـــتـــ را
برق چشمانت را
هر آنچه از تو در من است باز می گردانم

اما عزیز من
مــن را بـــه مـــن بـــــاز گـــردانــــ
الــــتــــمــــاس مے کنم ...
......
باتشکر از دوست خوبم بهناز
رفتنتـ
آمدنتـ
خنده اتـ
...
گریهـ اتـ
آشتی اتـ
قهرتـ
عشقتـ
نفرتتـ
دورـی اتـ
نزدیکی اتـ
وصالتـ
فراغتـ
صداتـ
سکوتتـ
یادتـ
فراموشی اتـ
مهرتـ
کینهـ اتـ
خواندنـت
نخواندنتـ
و اصلا
بودنـ و
نبودنتـ
سنگینـ استـ
سنگینـ استـ
سنگینـ استـ
بگویمـ :
" اتفاقـ تو از همانـ اول نباید می افتاد
و حالا که افتاده استـ
دیگر نمی توان آن را پاکـ کرد
یا فراموشـ کرد
اما شاید پاکـ کنی باشد تا مرا براـی همیشهـ
پاکـ کند . "

براے ♡دلــمــ♡، گاهے مادرے مهربان مےشومــ،
دست نوازش بر سرش مےکشمــ،
مےگويم: «غصه نخور، مےگذرد …»
![]()
براي ♡دلــمــ♡، گاهے پدر ميشومــ،
خشمگين مےگويمــ: «بس کن ديگر بزرگ شدے ….»
گاهے هم دوستے مےشوم مهربان،
دستش را مےگيرمــ، میبرمش به باغ رويــا …
….![]()
↙♡دلــمــ♡، از دست من خسته استــــ...↘![]()
فـــاطـــمـــیـــه
زمزم اشک های بی پایان عــلـے است
در مزار بی نشان یاس کبود
للًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد
و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است.
ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی!
در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشتههای چادرت دست نیاز میآویزد و معرفت به غبار آستان خانهات بوسه میزند.
برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت.
تو که در آیینه زخمها و داغها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانهات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...
نامت بلند مادر پهلو گرفتهام!
همه دیدند تابشِ جسم تو را در فراغ پدر و اشکهایت را که تاب از توان ربوده بود،
چه غمگین میچکید بر گونههایت! علی چه غمگینانه خاتون خانهاش را مینگرد و میداند، زهرا ـ بهانه لبخندش ـ در تدارک سفری است به سوی پدر.
علی اندیشناک لحظههای بیفاطمه، نالههایش را سوار باد میکند و باد میرود تا دردهای بیشمار علی را به گوش چاه برساند و چاه را چهچاره از گریستن.
اکنون من حافظه کوچههای کهنه مدینه را به شهادت میطلبم.
آی کوچههای مدینه!
شهادت دهید، صورت سیلی خورده را،
شهادت دهید اشکهای بر زمین ریخته کودکان علی را.
و شهادت دهید فریاد را؛
فریادی که از شنیدن آن، مدینه هنوز اشک میریزد.
فریادی با پایانی پر از سکوت.
آی زمین !
امشب از گردش بمان.
آی فدک !
امشب دیگر سخن مگو که من فاطمه را میخواهم.
و آی چاه بنینجّار!
امشب پژواک فریادهای علی را در خود فرو بر.
و ای علی، حسن، حسین و...!
دختر کوچکم زینب!
به جان مادرتان امشب دست در دست سکوت، بدن مرا به بقیع بسپارید و من چشم در چشم تاریخ، هنوز در انتظار اعتراف بقیع ماندهام تا روزی بگوید.
مادرم را در خود پنهان داشته و نمینمایاند.
تا آن زمان همچنان زمزمه میکنم:
نامت بلند مادر پهلو گرفتهام!

دیدی که در دلش اثری از وفا نبود؟
دیدی که کرد آنچه به عاشقان روا نبود؟
![]()
یا با منش نبود وفا یا که از ازل
او را به هیچ روی،نصیب از وفا نبود
![]()
لیکن چه غم که یار وفا کرد یا نکرد
در درس عشق،حرفی از این ماجرا نبود
![]()
ما را بس است این ،که زیادش نمی بریم
دیگر چه غم که در غم ما بود یا نبود؟
![]()
می رفت و گفت در سر تو مهر دیگریست
می خواست پا کشد ز من،اینش بهانه بود
![]()
**ایرج دهقان**
روزهاے اول تحصیل درمکتب "عــــشــــقـــــ" مدام با خودم مرور میکردم

"عــــشــــقـــــ" یعنے حاصل جمع دل عاشق ومعشوق،

"عــــشــــقـــــ" یعنے ضرب در ضربان یار،

کاش ازعشقم در(پرانتز) نگهدارے میکردم

افسوس که دیر شده ودرعاشقے مشروط شدم


اگه یه شب خوابت نرفتــــــ
خستگـــے ها یادت نرفتـــــــ
بیدار نشستـــے تا ســحــــــر
خیره شدے به قــــفـــل در

اگه دیدے که ساعتم خوابیده و راه نمــے ره
پنجره هاے غم زده فقط شبُ نشون مـــے ده

"بدون که نفرین منه آتـــــــیــــــــش به جونت مـــے زنه" 
خنجرالتماس من به استخــــــــونـــــــت مے زنه
مے گیره از چشاے تو
لذت خــــــــوابــــــــــ راحتو
تا صبح باید نگاه کنـــے عقربه هاے ساعتو

اگه روزاے بـــے کســــے تــــنــــهــــا نشستـــے با دلـــتــــ
گشتـــے پـــے خـــیـــال من با اون خیال باطلت
دیدے که دست روزگار گرفته دستاے منو
نمـــے تـــونـــے گـــریـــه کنـــے
مـــرگـــــ نــگـــاه خستمو
"بدون که نـــفـــریــــن مــــنـــــه"
"بدون كه نــــفـــریـــن ِ مــــنــــه"

رفتــــــــــــــے
گلم برو خدا نگهدارتــــــــ
ببخش اگه مے دادم آزارتـــــــــ
منو تو خاطرتـــــــ نگهدار؛

ديــــــــــــــــگه
تو رو ندارمو بدونــــــ تــــــو
ميخوام بميــــرمو به جونــــــــــ تـــــــو
نفس ديگه ندارم انگــــــــار،

امـــــشــــــبــــــــــ
كنار عكس تو نشستمـــــ باز
فقط بيا ببين چه خستمــــــــ باز
منو به بي كسے تـــــــو نسپـــــــار،

عـــــــــشـــــقـــــــــــمــــــــ
نميدونےچه سخته تنهايـــــــــے
بگو نرفتےو همين جايــــــــــے
نذار كه جون بــــــــــدم دوباره،

وقـــــــــــتــــــــے
كه گفتے از كنار تو ميــــــــــرم
نشد بگم نباشے ميميــــــــــــرم
نديد ـے چشم من مـے بـــــــــاره،

رفـــــــتــــــــــــے
گلم برو خدا نگهدارتــــــــ
ببخش اگه مے دادم آزارتـــــــــ
منو تو خاطرتـــــــ نگهدار؛

ديــــــــــــــــگه
تو رو ندارمو بدونــــــ تــــــو
ميخوام بميــــرمو به جونــــــــــ تـــــــو
نفس ديگه ندارم انگــــــــار،

كاشـــــــكـے
يكـے بياد بگه كه تو خـــــــــــوابم
ببين چه جورـے بـے تو بـےتــــــــــابم
دلــــــــــــم ميدونه رفتـےانگــــــــــار...
پی نوشتـــــــــــــ:
این پست خیلی به دلم چسبید!

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند.
بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند.
پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند
چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند،
بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند
اما به دست آوردنشان آسان است،
اکتفا می کنند .
سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست
در حالی که آنها فوق العاده اند.
آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند
که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا رود...