بخند..که حزن امسال با نفس های آخرش برود از خاطرت.

 
 
بخند..نفس های آخر است...

بخند..که سال نکویت از بهارش پیدا شود...

بخند..دارد تمام میشود...

بخند..که حزن امسال با نفس های آخرش برود از خاطرت.

بخند...تا پایان این سال چند روزی بیشتر نمانده..


 

http://pegah63.persiangig.com/dasht1.jpg

 
پی نوشت:

بیچاره زمستان...


آنقدر ذوق زده از آمدن بهار می شویم،


که یادمان می رود بدرقه اش کنیم!

 


به کی بگم حالم و احوالمو من،با کی تحویل بگیرم باز عید امسالمو من

 

 

به کی بگم حرفمو من...این درد تنها شدنو

من با کی درد و دل کنم....هیچکی نمیفهمه منو

آروم نمیگیره دلم به آخر خط رسیده...

حتی دیگه این گریه ام دردمو تسکین نمیده

به کی بگم حالم و احوالمو من.شگونیه فالمو من

با کی تحویل بگیرم باز عید امسالمو من

به کی بگم خونه دلم آخ که پریشونه دلم

درد تنهایی بسه دیگه نمیتونه دلم

از دست کی گله کنم از تو ازون یا از خودم

تقصیر کی شد ای خدا بازیچه ی دستش شدم

حتی به فکرم نرسید این کارو در حقم کنه

خوشیمو از من بگیره منو اسیر غم کنه

به کی بگم حالم و احوالمو من.شگونیه فالمو من

با کی تحویل بگیرم باز عید امسالمو من

به کی بگم خونه دلم آخ که پریشونه دلم

درد تنهایی بسه دیگه نمیتونه دلم

 

 

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

 

 

 

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

 

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

 

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

 

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

 

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

 

 

 

 پی نوشت:

این شعر رو بخاطره همون تک بیتی که قرمزش کردم نوشتم

چون دقیقا حال روز خودمه.

امسال بدترین سال زندگیم بود.بدترین.....

شاید چون تاحالا سختی انچنانی تو زندگیم نداشتم میگم بدترین سال!

ولی نه بدترین سال بود.

ولی باهمه بدیهاش چنتا چیز خوب داشت

مهمترینش این بود که باتمام وجودم ردپای خدا رو تو زندگیم احساس کردم.

اینکه میگن خدا حواسش به بنده هاش هست!میفهمین؟

چون امسال تقدیر بدی برام رقم خورد ولی ازاون بدهایی که

همه میگن خدا خیلی دوستت داشت و بهت رحم کرد.

این جمله رو امسال بارها شنیدم.

خدا خیلی دوست داشت،خدا بهت رحم رد....

یه دعایی پشت سرت بود....

منم تا تونستم خدا رو شکر کردم....

امسال منتظره عید نیستم.اصلا نمیدونم چندمه !

 فقط هر از گاهی میشنوم که عید نزدیکه و نزدیکه...

راستی چند روز تا عید مونده؟

 

 

«عشق» و میل به زندگی

 

«عشق» و میل به زندگی

 

 عشق  عبارتست از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم. عشق یعنی حمایت، احترام و علاقه دو انسان به یکدیگر. عشق یعنی بودن در کنار دیگری و همراهی کردن او در تمام فراز و نشیب ها، شادی ها و ناکامی ها. عشق یعنی درک کردن و صبر داشتن.

در میل به عشق ورزیدن پیامی بسیار ساده نهفته است: «نمی خواهم از تو سوء استفاده کنم، از این که دوستت دارم لذت می برم. می خواهم تو را بشناسم، به احساست پی ببرم، با تو رشد کنم، در شادی و غم با تو شریک باشم، در کنار و همراهت باشم و با تو الفتی برقرار کنم.» ما در تنهایی رنج می کشیم و می میریم؛ ولی در کنار هم رشد می کنیم، تغذیه، ارضاء و سعادتمند می شویم. یکی از فواید مهم عشق ورزیدن این است که با داشتن آن انسان دنیای بزرگتری برای خود می سازد.

به نظر «اوشو» عارف معاصر هندی، میل به عشق، قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است. چون انسان عشق می ورزد پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند پس خدا وجود دارد. عشق شوق وافر درونی برای یکی بودن با کل است. میل باطنی برای فنا شدن در وحدانیت. منشاء عشق جدایی است؛ ما از منشاء جدا شده ایم. اگر درختی را از خاک بیرون بیاوری اشتیاقی عظیم برای بازگشت به خاک و ریشه دواندن در آن احساس خواهد کرد. زندگی درخت در خاک با خاک و از طریق خاک ممکن می شود و این یعنی عشق.

هر نوع عشق حتی عشق های مادی صورت هایی از عشق هستند که در نهایت ما را به مرحله ای از کمال می رسانند و از آنجا که کمال مطلق خداست در نهایت همه عشق ها به او ختم می شود. در مسیر خاک تا افلاک مراحل و مراتب گوناگونی از عشق را می توان برشمرد که هر فرد به تناسب رشدی که دارد، می تواند خود را به یکی از این مراتب برساند.

عاشق بودن از هر نوعی که باشد در رفتار انسان ها تحولات شگرفی را ایجاد می کند، این تحولات نیز طیف وسیعی را شامل می شوند. برخی از آنها محدود و کم تأثیرند و برخی دیگر آنچنان تحول ایجاد می کنند که جوامع بشری را تا قرن ها تحت تأثیر خود قرار می دهند و انقلابی در رفتار انسان ها به وجود می آورند.

مرد می تواند از طریق زن به هستی متصل شود و زن از طریق مرد در هستی ریشه می دواند. وقتی که این دو نیمه به هم می رسند و در یکدیگر ادغام می شوند برای اولین بار احساس ریشه داشتن و متصل بودن می کنند و لذتی بزرگ وجود آنها را فرا می گیرد. زن و مرد به مثابه دروازه هایی هستند که به درگاه خداوند گشوده می شوند. میل به عشق، میل به خداوند است. برخی می پندارند فقط زمانی می توانند عشق بورزند که شخصی را یافته باشند که از نظر آنان سزاوار عشق باشد؛ اما مطمئناً چنین شخصی یافت نمی شود زیرا مرد یا زن کامل اصلاً وجود ندارد.

از فواید مهم عشق ورزیدن این است که با تولید آن انسان دنیای بزرگتری برای خود می سازد.

عشق یک اتفاق نیست، یک احساس نیست، بلکه خواستن است، گنجی است که نابرده رنج میسر نمی شود و دستیابی به آن مستلزم تحمل مشقت های فراوانی است. عشق یعنی خود را وقف خدمت کردن، یعنی برقراری ارتباط و خود را به لحظه ها سپردن، عشق یعنی نقض «من» و گریز از هرگونه خودرأیی و خودخواهی و خودکامگی. عشق از «من»، «ما» می سازد، از این رو موجب شکوفایی می شود. عشق فقط از درون کسی به بیرون جاری می شود که کسی نباشد. وقتی آکنده از غرور باشی عشق ناپدید می شود. همزیستی عشق و غرور ممکن نیست، این دو جایی در کنار یکدیگر ندارند.

مشکل وقتی پیدا می شود که بخواهیم ازدواج را با عشق درآمیزیم؛ آنگاه زیبایی عشق در مقابل واقعیت که همان نیازهای روزمره ازدواج است رنگ می بازد. بدین ترتیب ما بدترین دشمنان خود می شویم، چرا که با ایجاد تصویر ذهنی غیر واقعی از عشق، در برخورد با واقعیت سرخورده و مأیوس می شویم. عشق رؤیایی نمی تواند با روابط معمولی و متعادل همخوانی داشته باشد. بایستی به جای این که پیوسته در طلب عشق رؤیایی و هیجان فوق العاده باشیم زیبایی را در کارهای معمولی جستجو کنیم. هنگامی که عشق را از قلمرو تخیل و رؤیا بیرون آوریم و وارد زندگی روزمره کنیم انجام بسیاری از کارهایی که حقیر و پیش پا افتاده است نیز لذت بخش خواهد شد. آنچه زندگی اجتماعی را زیبا و دلپذیر می نماید عشق است.

عشق چیزی نیست که ناگهانی و خود به خود به وجود آید. عشق آموختنی است و هر کس می تواند و باید عشق ورزیدن را بیاموزد. در مسیر زندگی کسی باید عشق ورزیدن را به شما آموخته باشد. اولین مربیان ما والدین ما هستند، گرچه کامل و بی عیب نیستند ولی کودک باید بداند که تجلی عشق است و وجودش از عشق لبریز است. احساس عزیز بودن به کودک کمک می کند احساس ارزشمندی کند و خودپنداره مثبت در او شکل گیرد. عشق گلی است بسیار ظریف و شکننده که باید محافظت، تقویت و آبیاری شود. عشق نیازی مبرم، حیاتی و همگانی است که تبلور آن شکوفایی و خلاقیت می آفریند و کمبود آن انسان را به فساد و تباهی می کشاند.

اگر هر یک از ما فقط یک نفر را داشته باشیم که بتوانیم با او صمیمانه درد دل کنیم کسی از درد تنهایی به جان نمی آمد. کسی که شما بتوانید درد خود را با او در میان بگذارید، ترسی از پنهان کردن مسائل خود از او نداشته باشید و او احساسات و عواطف شما را صمیمانه درک کند و به جای تضعیف روحیه، همدردی کند، دلداری دهد و به شما آرامش بخشد. از طریق دوستی و اتحاد با دیگران به همان نسبت بر توانایی هایمان و شادی هایمان افزوده می شود.

باید با عشق و در عشق زندگی کنیم تا معنی و مفهوم واقعی حیات را درک کنیم و از آن لذت ببریم. خوشبختی  هر کس در گرو احساسی است که نسبت به سایر انسان ها دارد. قبل از عشق ورزیدن باید تخم کینه و نفرت را از دل زدوده باشیم تا بتوانیم جایی برای عشق ورزیدن باز کنیم. دوست داشتن یکدیگر و عشق به همنوع، انگیزه اصلی انسان ها برای رعایت اصول اخلاقی است. خوشبختانه امروزه مردم به مسئله عشق توجه بیشتری نشان می دهند و آن را بدون احساس شرم و خجلت ابراز می کنند و دیگران را در عشق خود سهیم می سازند. چنانچه واقعاً جویای عشق و محبت هستید کوشش کنید بهترین شمایی را که در وجودتان نهفته است ارائه دهید. سلامت فکر و روح هر کس بستگی به میزان پایداری و عمق دوستی و رابطه او با دیگران دارد. شما فقط از آنچه دارید می توانید ایثار کنید پس اول زندگیتان را سرشار از شادی کنید. زندگی هدف نیست. زندگی یک روند متحول است و شما قدم به قدم آن را طی می کنید و اگر بتوانید این قدم ها و این لحظات را شادی بخش و نشاط آفرین کنید آن وقت است که به مفهوم واقعی زندگی کرده اید.

عشق، تقسیم کردن خوبی ها و زیبایی هاست. عشق، بخشیدن است. برخی وقتی شاد هستند خسّت به خرج می دهند و آن را با کسی تقسیم نمی کنند، برعکس وقتی غمگین هستند ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند دیگران را در غم و درد خود سهیم کنند. «احتکار» از هر نوع که باشد، سمی است. اگر ببخشی، وجود از سموم پالایش می یابد. وقتی هم که می بخشی در انتظار عمل متقابل یا پاداش نباش، حتی منتظر تشکر هم نباش بلکه از کسی که به تو اجازه داده چیزی را با او تقسیم کنی سپاسگزار باش.

اگر هر یک از ما فقط یک نفر را داشته باشیم که بتوانیم با او صمیمانه درد دل کنیم کسی از درد تنهایی به جان نمی آید. کسی که شما بتوانید درد خود را با او در میان بگذارید، ترسی از پنهان کردن مسائل خود از او نداشته باشید و او احساسات و عواطف شما را صمیمانه درک کند و به جای تضعیف روحیه، همدردی کند، دلداری دهد و به شما آرامش بخشد. از طریق دوستی و اتحاد با دیگران، به همان نسبت بر توانایی ها و شادی هایمان افزوده می شود. در این میان احتمال غم و رنج هم مسلماً وجود دارد، چون اقتضای زندگی است. زندگی در عین شادی و لذت، رنج و درد زیادی هم در بردارد، اما حُسن کار در این است که وقتی می گریم، کسی را در کنار خود دارم و هنگامی که او می گرید، مرا در کنار خود دارد، اما در تنهایی و بی کسی که درد بزرگی است، اشک نمی ریزیم.

حال از شما می پرسم که شما چه کسی را به عنوان معشوق خود برگزیده اید؟ او همسر شماست یا فرزندتان یا یکی از والدین شما و یا خواهر و برادر شما و یا دوست همجنس شما؟ فرقی نمی کند، انتخاب با شماست. اما چه زبانی را برای بیان عشق خود به کار می برید؟

آیا زمانی را برای بودن در کنار او اختصاص می دهید؟

آیا او را با کلام خود تأیید و تصدیق می کنید؟

آیا در کارها به او کمک می کنید و در سختی ها از او حمایت می کنید؟

آیا با او ارتباط فیزیکی دارید، تماس برقرار می کنید و او را مورد نوازش قرار می دهید؟

آیا به او هدیه می دهید؟ ( الزاماً هدایا مادی نیستند بلکه می توانند حتی جملات محبت آمیز شما باشد).

شما برای تداوم عشق و محبت خود چه راهکارهایی را تمرین می کنید؟ تمرین های زیر شما را در استمرار بخشیدن به عشق و محبتتان یاری می دهد. می توانید امتحان کنید.

۱ – زمانی را برای بودن در کنار همسرتان در نظر بگیرید. در اوقات معینی با او بیرون بروید. حتی می توانید برای مدت کوتاهی تلویزیون را خاموش کنید و با او گفتگو کنید.

۲ – با هم بودنتان را به خاطره خوشایندی تبدیل کنید.

۳ – به او بگویید که عاشقش هستید. حداقل روزی یکبار جمله «دوستت دارم» را به یکدیگر بگویید.

۴ – گاهی چراغ ها را خاموش کنید، شمع روشن کنید، غروب خورشید را بنگرید و یا زیر نور مهتاب با هم شام بخورید.

۵ – تعطیلات و اوقات فراغت را به یکدیگر اختصاص دهید.

۶ – برای خوشحال کردن یکدیگر هر کاری که می توانید انجام دهید. تا می توانید به یکدیگر هدیه بدهید و بدانید هدایا فقط اشیای مادی نیستند بلکه می توانند عبارات و جملات عاشقانه باشند.

۷ – هرگز درباره یکدیگر قضاوت نکنید و از هم انتقاد نکنید.

۸ – به یکدیگر احترام بگذارید و از هم حمایت کنید. با اظهار علاقه و قدردانی و تمجید و تحسین، مشوق و مدافع او باشید.

۹ – هنگام غم و شادی در کنار هم باشید و در گوش یکدیگر سخنان دلنشین زمزمه کنید و یکدیگر را نوازش کنید.

۱۰ – اسرار خود را به یکدیگر بگویید، اما همه آنها را فاش نکنید. از رؤیاها و آرزوهایتان برای یکدیگر حرف بزنید.

۱۱ – در کارها به یکدیگر کمک کنید.

۱۲ - با یکدیگر صادق باشید. 

13 – سعی کنید علائق همسرتان را بشناسید و به آنها احترام بگذارید و به انتظارات او جامه عمل بپوشانید.

۱۴ – گاهی برای یکدیگر نامه عاشقانه بنویسید و هرگاه خانه را ترک می کنید حتماً برایش یادداشت بگذارید.

۱۵ – و فراموش نکنید که «عشق» عمر را طولانی تر و زندگی را لذت بخش تر و تن و روان را سالمتر می سازد.

وجیهه زحمتکش

 


پ.ن: پس از مدتها غم نویسی از بی وفایی و عشق بیمار و ....

مطلبی رو از عشق واقعی خوندم که خیلی خوشم اومد ،

پیشنهاد می کنم حتما بخوانید،

فکر کنین و عمل کنید

تا زندگی موفق

داشته باشید

انشالله

....

 

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو

 

 

 

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود


تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود


که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی


وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد


و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا


خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم


ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم


و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک


خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را


و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را


وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

 

و چه جان سخت شده ام!

 

 

شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟

شده سرگردان شوی انگار كه هیچ راهی نیست

و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟

شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟

و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟

شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟
  و همه چیز فشرده شود
در رگهای‌ تن ات
و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟

هوای تازه و سكوت هم درمان نیست

و نه دستهای نوازشگر غریبه‌ای كه با تو مانده‌است.

مچاله می شوی

و سایه‌ات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند!

انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی

و بی لب

...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند

و تو دست و پای بودنی.

نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را.

در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب،

قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی،

پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم.

از نو

... دوباره...دوباره


و چه جان سخت شده ام!

 

 


من به مردی وفا نمودم و او

 

870348084_29919_zn3shyon3.jpg

 

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

 

 دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش کرد

 

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

 

 باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 

 باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهندم بسوی خویش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او می گفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

 

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده، داد می خواهم

دل خونین مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

 

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

  

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

 

 "فروغ فرخزاد" 

 

ولادت حضرت محمد و امام صادق  مبارک

 

 

 

امشب که صفا با دل و جان همراه است

هنگام طلوع آفتاب و ماه است

هم جشن ولادت امام صادق

هم عید محمد ابن عبدالله است

 

مذهب جعفری و ملت احمد دارم

لله الحمد که این دولت سرمد دارم

من زخود هیچ ندارم که بر آن فخر کنم

هر چه دارم همه از آل محمد دارم

امشب سخن از جان جهان باید گفت

توصیف رسول انس و جان باید گفت

در روز ولادت دو قطب عالم

تبریک به صاحب الزمان باید گفت