آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

 

 

 

آدم هـا می آینـد


زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد ...


امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود



کـه تـــو می میـری


در حالـی کـه زنــده ای ...

 

 

 

سه سال بدون عمو خسرو...

 

 

به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه ،

 می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه ،

می تونه تویِ یه کوچۀ قدیمی که زیر ِ یه بازارچه اَس باشه ،

می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه .

می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه ،

می تونه به رنگِ آجر یا به رنگ ِ شیشه و سنگ باشه .

می تونه رنگ ِ قرمز یا به رنگ ِ ...

ولی من ... یعنی بهتر بگم ما ،

معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه .

بله سبز و همیشه سبز

************** 

عمو خسرو خوبم سلام 
خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ 

اون بالا هوا چطوره؟ 

خوش میگذره؟ خوب ما رو قال گذاشتی رفتیا.... 

به همین راحتی سه سال بدون توگذشت...

عمو میدونی تو هم مسئول این اشکا و دلتنگی ها هستی؟ یا نه؟ 

 تو هم برای رفتن عجله داشتی عمو نگو نه....خسته شده بودی؟ آره؟

مگه دکترت نگفت بستنی برای کبدت مثل سمه ،مگه پروین جون به کارگردانها و دوستات نسپرده بود که حواسشون باشه یه موقع بستنی نخوری، سر ساعت داروهاتو بخوری که حالت بد نشه سپرده بود یا نسپرده بود ؟ 

 

 اما تو چه کار کردی عمو... قبل کار میرفتی 5-6 تا بستنی میخوردی! 

چرا؟ چرا آخه؟ میگفتی دلم خنک میشه ...حالا خوب شد دل این همه آدم آتیش گرفت و خاموش نشد ...ها خوب شد عمو؟... 

 

مگه نمی‌دونستی سیگار برای قلبت ضرر داره، کبدت رو داغون میکنه میدونستی یا نه؟ بگو چرا عمو ؟؟  

 

یعنی انقدر از دنیا سیر شده بودی ؟...انقدر بودن عذابت می داد؟...انقدر درد می‌کشیدی عمو؟
خیلی دردمی کشیدی نه؟ 


همه می‌گن:" معلوم بود درد داره. معلوم بود دیگه جون نداره اما هیچی نمی گفت. اصلا به روی خودش نمی آورد." ...مثل همیشه صبور... آروم...

اما اگه یک کم مواظب خودت بودی... اون موقع دیگه من الان با این حال نمی نوشتم برات... با این چشای خیس برات نمی‌نوشتم... اون موقع من مثل همیشه منتظر کارای قشنگت میشدم منتظر جشنواره تا سیمرغ رو تو دستای عمو خسروی خودم ببینم .  

آخ...اگه بدونی چه قدر دلم برات تنگ شده...اگه بدونی.

کاش یه کم هم هوای خودتو داشتی. کاش می‌شد برگردیم عقب...

گله‌هامو به دل نگیریا! همه‌ش از سر دلتنگی‌یه. سر سوزن هم ازت دلخور نیستم به خدا... 

  فقط دلم تنگ شده... همین.

خودت که مواظب خودت نیستی... به خدا می‌سپارمت. 

مواظبش باش خدا جون...
 


 

                   نه مهر فسون نه ماه جادو کرد 

                                            نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
 

او خواهد امد...

 

 

 


يکبارنشد توراصدايي بکنيم

تعجيل بخواهيم ودعايي بکينم

هرجاکه به نفع بود باصوت بلند؛

گفتيم «بيا» تاکه ريايي بکنيم

 

 

 با سلام ای آقا...

شبتان مهتابی...

روز میلاد شما در پیش است...

عرض تبریک آقا... و کمی بیتابی...

چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد!...

کوچه ها منتظرند... دشت ها حوصله ی سبزه ندارند دگر...

پس چرا دیر آقا ؟!...

ای نفس ها به فدای کف نعلین شما!... اندکی تند قدم بردارید.....

خاک نعلین شما سرمه‌ی چشمان من است...

سال و ماهی است بدنبال شما... چشم گریان دارم...

 تو کجایی آقا...!؟

نفس باد صبا در پی دیدار شما...

خسته جان است دگر...

رودها از نفس افتاده‌اند... بس پی چهره‌ی محذون شما...

همچو موجی مجنون... سر ز کف داده‌اند...

بادها؛ با صدایی نالان... "عجل الله فرج" میخوانند...

بس که سرگردانند...

تو کجایی آقا...!؟

همه پیران رفتند و جوانان همه از حسرت دیدار شما... خم به قامت دارند...

سالها می‌گذرد حادثه‌ها می‌آید...

آرزوی خبر آمدنت؛ شده تکلیف دل غم زده‌ام...

 یادتان هست آقا...؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ...

خوب می‌دانم که غم از دل برود چون تو بیایی...

چه بگویم که فقط... غم تنهایی دردانه نرجس شده سنگینی این دل...

گرچه بین مائی... ولی ای آقا جان... تو چقدر تنهایی!!!

 کی شود بازآیی ؟ ... 

یاسر خانجان

 

1 (37).jpg


 

 آقــای مــن٫ مهــــــــــدی جـــــــــان

خیابانها ٫ محله ها٫ شهر را چراغانی کرده اند....

در گوشه  گوشه ی  شــــهر نذری میدهند.....

شیرینی پخش می کنند٫به همدیگر تبریک عید ولادت تورا می گویند...

اباصالح نیستی ببینی چه میکنند!!!

موبایل ها را خبر نداری !

چقدر صلواتـــــــ  نذر تو وروح مادرتــــــ و آبا و اجدادتــــــــ کرده اند....

گاه فکر میکنمــ تا بحال کجا بوده اند؟

نکند خواب زمستانی رفته بودند؟

ســــــرور من ٫ آقـــــــای مــــن٫ مـــــولای مــــــن٫

تو همیشه بوده ای و هستی٫

این ماییمــ که نیستیمــ.....

و چه نادانانِ خوش خیالی هستیمـــ ما!

 امــام عصـــــر من٫ قائمــ آل مــحمـد٬

ای مهربانتر از ما بر ما ...

ما نمی فهمیمــ حواسمان نیست٫

فراموش میکنیمــ تو هوای ما را داشته باش

یوسفـــ زهــــــــرا ٫ بقیــــــة اللـــــــه ٫

من منتظر خوبی نیستم٫

           دیگر خجالت میکشمـ از دعای فرج خواندن خـودم

 بخاطر من نه ٬

بخاطر آنانی که در زیر این چرخ گردون منتَظرتـــــــــــ هستند

    

     بـــــــــیـــــــــــا...    

    

 

 

 

 

در دلم افتاده كوچ عشق هـم سـر مـى شود

 

 
 
 

در دلم افتاده روزى این قفس پر مى شـود
 
در دلم افتاده كوچ عشق هـم سـر مـى شود
 
 
 
در دلـم افتـاده روزى آسمـان در آسمان
 
پهنه پـرواز را خوش سایه گستر مـى شـود
 
 
 
در دلـم افتـاده روزى واژه بیـداد هـم
 
در میــان گــامهاى نــور پرپر مـى شود
 
 
 
در دلـم افتـاده روزى بـا ظـهور آفتاب
 
خلــوت تاریــك شبهــایم منــور مى شود
 
 
 
در دـم افتاده روزى ایـن خزان بـى نصیب
 
با ظهــور مهــدى مــوعود  پر بر مى شود

 

 
 

حال بشنو از من اين افسانه را...داستان اين دل ديوانه را ...

 

 

 

بس شنيدم داستان بي کسي

بس شنيدم قصه دلواپسي

 

قصه عشق از زبان هرکسي

گفته اند از ني حکايت ها بسي

 

حال بشنو از من اين افسانه را

داستان اين دل ديوانه را

 

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت

دل دريغا سينه اي از سنگ داشت

 

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گويي از با من نشستن ننگ داشت

 

عاشقم من، عاشقم من قصد هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

 

کار او آتش زدن، من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

 

من خريدن ناز، او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

 

سوختن در عشق را از بر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

 

از غم اين عشق مردن باک نيست

 خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

 

آه، مي ترسم شبي رسوا شوم

بدتر از رسوايي ام تنها شوم

 

واي از اين صيد و آه از آن کمند

پيش رويم خنده پشتم پوزخند

 

بر چنين نا مهرباني دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنيد پند

 

خانه اي ويران تر از ويرانه ام

من حقيقت نيستم افسانه ام

 

گرچه سوزد پر ولي پروانه ام

فاش مي گويم که من ديوانه ام

 

تا به کي آخر چنين ديوانگي

پيله گي بهتر از اين پروانگي

 

گفتمش آرام جاني؟

گفت: نه

 

گفتمش شيرين زباني؟

گفت: نه

 

گفتمش نامهرباني؟

گفت: نه

 

مي شود يک شب بماني؟

گفت: نه

 

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش، افسوس او باور نکرد

 

خود نمي دانم خدايا چيستم

يک نفر با من بگويد کيستم

 

بس کشيدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگيرد دامنش

 

با تمام بي کسي ها ساختم

واي بر من ساده بودم باختم

 

دل سپردن دست او ديوانگيست

آه غير از من کسي ديوانه نيست

 

گريه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بيمار من است

 

فکر مي کردم که او يار من است

نه فقط در فکر آزار من است

 

نيتش از عشق تنها خواهش است

 دوستت دارم دروغي فاحش است

 

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت

 بغض تلخي در گلويم کرد و رفت

 

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش، اينقدر آزاد بود

 

بي نياز از مستي مي، شاد بود

چشمهايش مست مادر زاد بود

 

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

 من جوان بودم پيرم کرد و رفت

 

شاعر : حميدرضا رجايي

 

پی نوشت:

امشب اولین سالگرد پا گذاشتن رو عشقمه...

دقیقا همین ساعت...

عشقی که دوسش داشتم ولی مجبور شدم پا روش بذارم و فراموشش کنم

چون اون عاشق نبود...

فقط دنبال یه هوس بود که اسمش رو عشق گذاشته بود...

این روزا حالم خوب نیست..

برام دعا کنید

...

 

نفهمیدی چه می گویم...

 

 

نفهمیدی چه می گویم

ندانستی چه می خواهم


*

گمان کردی که چون از عشق می گویم

نیاز پیکرم را در تو می جویم؟


*

تو فکر کردی

که عشق جز خواهش تن نیست

و جز این آرزو در باطن من نیست؟


*

نفهمیدی! نفهمیدی!

که این افکار در من نیست!!


*

و عشق آن واژه پاکیست

برای من...

که بی تو معنی تنهایی مطلق

برای دستهای من...

برای حرف های من...

برای آنچه می گویم...


*

نمی دانی! نمی دانی!...

چه می گویم

 

 

اعیاد شعبانیه مبارک...

 



 سه گل روییده اندر باغ احساس

گل سوسن گل لاله گل یاس

گل اول که ماه عالمین است

عزیز فاطمه نامش حسین است

گل دوم نگر غرق است در فضل

امید مرتضی نامش ابالفضل

گل سوم گل میعاد باشد 

امام چهارمین سجاد باشد ....

 


 


يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

يا حسين گفتيم و درها باز شد

ذکر يا عباس ذکر عاشقي است


نام مهدي عزت و بالندگي است


 

 

فرارسـیدن حــلول مـاه مبـارک شعبـان و مـیلاد سه نـور تابـناک


 

 « حضرت ابـاعبـدالله الحسـین (علیه السلام) ،


 

 باب الحوائج حضرت ابوالفـضل (علیه السلام) و حضرت سجّـاد (علیه السلام) »


 

 بـر ره پویان طریـق امامـت و ولایت مبــارک بـاد.


 

 

 

بي هوا آمدي...!

 

 

 


قصه ام از آنجا شروع شد


که بي هوا آمدي...!


بي آنکه بخواهمت..!


......


و غصه ام از شبي که نيامده رفتي...!


......هيچ گاه نمي توانم خاطراتت را دفن کنم


با اين دستها


که روزي تمام آرزويش


جاي گرفتن در دستان تو بود

 

 

یک سال گذشت....

 

 

برخرابه هاي خاطراتمان گل ميگذارم

مراسم يادبودمان چه ديدنيست!

آري؛

اين منم؛

و مشتي خاطره ي خاک خورده

وگلي که بوي تن ِ تو را ميدهد!!

 

پی نوشت:

یک سال گذشت..

یک سال سخت و نفس گیر و پر از اشک و خاطره... 

پارسال امروز روزای خوبم بود که برای آینده نقشه میکشیدم و چه فکرایی داشتم ولی خوب...

در عرض یک هفته تمام آرزوهام به سیل اشک بدل شد و...

نمیدونم ..میگن تقدیر اتفاق...

باید میفتاد و...افتاد!

این روزا...

نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !

اینگونه است حال من ، چیزی نپرس . . .

 

 

سلام بر مبعث...

 

 

 

 

سلام بر مبعث،

عید بزرگ نجات از حیرت و سرگردانی،

عید ختم ناامیدی،

 عید تمایز عدل و ظلم،

عید بیداری و تعهّد، عید هدایت!


سلام بر مبعث،

فصل شکفتن گل سرسبد بوستان رسالت!


سلام بر مبعث،

نوید تزکیه انسان های شایسته از زشتی ها.


سلام بر مبعث، 

 نوید وحدت حق طلبان جهان از خاستگاه وحی!


سلام بر مبعث، 

 پیام خیزش انسان، از خاک تا افلاک!


سلام بر مبعث،

انفجار نور و ظهور همه ارزش ها در صحنه حیات بشر!

سلام بر مبعث،

جشن بزرگ ستم دیدگان و بی یاوران!


سلام بر مبعث،

پایه گذار حکومت صالحان در عرصه خاک!

 


اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم


 

 

 

 امشب تمام عاشقان رادست بسر کن
یک امشبی با من بمان بامن سحر کن
بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه
دستی بزن
مطرب خبر کن
گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند
تا طاق ابروی بت من تا به تا شد
دُردی کشان پیمانه هاشان را شکستند
یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر
این خانه لبریز تو شد
شیرین بیان!
حلوای تر..
تو میر عشقی عاشقان بسیار داری
پیغمبری با جان عاشق کار داری..

روز برگزیده شدن مثال نقض عصیان بشر بر همگان مبارک

 

این روزا...

 

 

این روزا

دلم یه لحظه میخواد

که یکی بپرسه چطوری؟


......

......بگم...خوبم

بغلم کنه و بگه دروغ بسه

چی شده؟؟؟؟

منم یه دل سیر بغلش گریه کنم

بی حرف

بی نصیحت

....

 

با توام ، با توخــــــــدا..یک کمی معجزه کن

 
 
 
 
 
 

با توام ، با توخــــــــدا..
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست...
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند...

نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من باز خلوت شده است...
قبل از اینکه برسم
دوستــی را بردند
یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای .... دوست قسمت شده است


با توام با تو خدا ....
یک دل قلابی ...
یک دل خیلی بد... چقدر می ارزد؟ ....
من که هرجا رفتم جار زدم :

 شده این قلب حراج ... بدوید... یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند.... به همین ارزانــــی
هیچ وقت اما... هیچ کس قلب مرا قرض نکرد...
هیچ کس دل نخرید...

با توام... با تو؛ خـــــدا...
پس بیا... این دل من ... مال خودت...
من که دیگر رفتم اما...
ببر این دل را...
دنبال خودت

 

 

چقدر ثانیه ها نامردند...

 

 

 

چقدر ثانیه ها نامردند

گفته بودند که بر می گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها می گردند

آه این ثانیه های نامرد

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گره ای وا کردند

از چه رو سبز بنامم به دروغ

لحظه هایی که یکایک زردند

لحظه ها همهمه هایی موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

آه بگذار ز پیشم بروند

لحظه هایی که یکایک دردند

 

 

 

مرا به محکمه ی عاشقی فرا نخوان...

 

 

 

 

با رفتن من

سد بغض تو

     چه سخت شکست...

وچه آسان

 سیل اشک من

     راهی شد....

نگاه پاک من

اسیر گرداب خطای تو شد....

وچه آسان  باغ خشک دل من

         همدم سیاهی شد....

دل من گله دارد از تو.....

باد خزان بودم مگر؟

ای باغبان!

چنان رشته ی الفت رو بریدی

 با تیغ بی رحمی ات

که شکست پر پروازم....

مرا به محکمه ی عاشقی فرا نخوان...

زین پس

 به گوش من

سخن آشنایی نیست...

دیگر صدایی نیست

       عشقی نیست 

هوایی نیست

کوهی نیست

شیرینی نیست

         فرهاد هم نیست....

مثل چشم تو که در آن

    حیایی نیست

 .....