دلنوشتي براي آقايم مولايم حضرت رضا (ع) ...

سلام دوستان
اميدوارم حالتون خوب باشه...
ما بعد از 7سال طلبيده شديم و رفتيم محضر آقا امام رضا...
نميدونم از چي براتون تعريف کنم و از کجاش بگم...
از کدام روز بنويسم !
از گنبد طلایتان..از کبوترای حرمتان..از نقاره هایی که وقتی میزدن نفسم به شماره می افتاد
يا از دل بنويسم... اما دل ! دل ! واي که چه کلمه ي زيباييست اين «دل» ! که خيلي زود دلش لک مي زند مي گيرد مي شکند باز بهاري مي شود و باز ... خلاصه رسم خودش را دارد ! که هنوز هم که هنوز بعد از کلي سر و کله زدن با اين دل ! هنوز هم نشناخته ايم اش !!!
توي دلم پر از عقده هاست ... عقده کربلا ... عقده ي جمکران و حرم نوراني خواهرت فاطمه معصومه (س)... عقده ي بقيع .. . عقده جمعه ها .. . عقده ي غريبي ها ... تنهايي ها ... بي کسي ها ...غريبي ها ... که اگر حرمت نبود! اگه نبودي آقا ... دلم مي شکست ! چه شکستني ! اين همه عقده را کجا خالي کنيم آقا جان
گاهي بهانه ي کربلاي سيد الشهداء را ميگيرد و گاهي بهانه ي امام غايبش ! گاهي هنوز به جمعه نرسيده بهانه ي گير مي شود ! و تو هستي که بايد خوشش کني به جمعه يا جمعه هاي بعدي !
از پاهايي بگويم که برهنه مي شوند به عشق مولا !! مي روند و مي روند تا برسند به دم درب ورودي اش !! مي نشيند . خستگي در مي کند !
پاي فقيري که توان طواف خانه ي خدا را ندارد ! اما به عشق خدايش ميگردد به دور يکي از عزيزترين هاي خدايش !! ميگردد و ميگردد تا برسد به خود خدا .... هرگز خسته نمي شود از پياده رفتن در خاک بهشتي خراسان !
اذنش دخولم را ميگيرم ! دلم خوش است که اذنم داده اي آقا جان !
آقا جان آخر سفر کربلايم را ازتون ميگيرم . دست اين گناهکار را هم بگيريد آقا. چندي است که دلم بد جور هواي کربلا را کرده ! ميگويند سفر کربلا از شما گرفته اند آقا جان ! من هم کربلا را از تو ميخواهم ! اول به اذن خدا بعد هم اجازه ي خود شما !
نمي دانم آقاجان ! چه قدر توصيف شما و حرمتان سخت است ! چقدر اشک مي برد ! از غريبي ات چطور بنويسم !
فقط بايد بگم بهترين روزهاي زندگيم توي همين 7 سال همين 7روز بود..
روزهايي پر از آرامش و فکر آزاد..
روز هاي پر از معنويت و خدا و خدا و خدا...
همه کسايي که منو ميشناسن ميدونن چقدر دلتنگ آقا بودم..و يه جور تبديل به يه آرزوي محال شده بود...
خداروشکر آقا طلبيد و ما هم رفتيم..
از همون ورودي که نوشتن به شهر مشهد خوش امديد اشکهاي من شروع شد..
کلي توي خيابون گريه کردم تا به حرم برسم..
اصلا باورم نميشد که بالاخره اومدم
کلي با آقا درد دل کردم لحظاتي که ثانيه ثانيه شو با هيچي عوض نمي کنم..به آقا گفتم توي اين دوسال خيلي سختي کشيدم و الان دوساله منتظرم دعوتم کنين
گفتم آقا..خدا امتحانم کرد ولي من توي امتحانش مردود شدم..
کمکم کن خدا از سر تقصيراتم بگذره..
چنان به يه عشق دنيايي دل بستن که اصلا خدا رو فراموش کردم و خدا هم با همون امتحانم کرد ميخواست ببينه چقدر قوي هستم و چقدر ياده خودش بهم آرامش ميده
ولي من رد شدم..
رفوزه..
به آقا گفتم کمکم کنه که ازين امتحان روسفيد بيرون بيام و بهم صبر بده..
کمکم کنه خدا رو بهتر بشناسم..
به اين دنيا دل نبندم و باهرتلنگری دلم نلرزه..
فقط خدا و خدا و خدا.
آقا جون انشالله مقصد بعدی کربلا در کنار جد بزرگوارتون آقا امام حسین(ع) و آقا ابوالفضل(ع)
انشاللـــــه...
هزار بار نوشتم و باز نوشتم اما باز ناتوانتر از هر بار ...

در حریـــم قدسیت بـــال مناجــاتی بده
گنبــــدت دل می برد وقت مـــلاقاتی بده
دستهایم خالی از پیش است سوغاتی بده
من فقـــیرم تکه نــــانی بهر خیـــــراتی بده
از کــنار تو گدا با دســت خــالی رد نــــشد
نیست عاقل هر کسی دیوانه ی مشهد نشد
از دم گرمت مسیحا صــاحب دم می شود
بی تو باشم حضرت خورشید سردم می شود
نان برای خــوردن و بـــردن فراهـم می شود
من زیادیم مگر از ســـفره ات کـــم می شود
ما لــــب تشنه لـــب دریایمان پیش شماست
هر کجا باشیم هم یک پایمان پیش شماست
این حرم را چشمهای تــار می خواهد چکار
پنجره فولاد تو بیــــــمار می خواهد چکار
دل به تو بسته طــــناب دار می خواهد چکار
خوب مداوایش کند اســـــرا می خواهد چکار
پنـــجره فولاد تو بیــــمار را آورده است
تو
جوابش
را
بده
دکتر
جوابش
کرده
است
















با سلام ای آقا... .jpg)











ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار