و چه جان سخت شده ام!

شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟
شده سرگردان شوی انگار كه هیچ راهی نیست
و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟
شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟
و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟
شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟
شده سرگردان شوی انگار كه هیچ راهی نیست
و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟
شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟
و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟
شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟
و همه چیز فشرده شود
در رگهای تن ات
در رگهای تن ات
و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟
هوای تازه و سكوت هم درمان نیست
و نه دستهای نوازشگر غریبهای كه با تو ماندهاست.
مچاله می شوی
و سایهات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند!
انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی
و بی لب
...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند
و تو دست و پای بودنی.
نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را.
در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب،
قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی،
پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم.
از نو
... دوباره...دوباره
و چه جان سخت شده ام!
هوای تازه و سكوت هم درمان نیست
و نه دستهای نوازشگر غریبهای كه با تو ماندهاست.
مچاله می شوی
و سایهات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند!
انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی
و بی لب
...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند
و تو دست و پای بودنی.
نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را.
در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب،
قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی،
پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم.
از نو
... دوباره...دوباره
و چه جان سخت شده ام!
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 18:34 توسط مازرونے کیجا
|