شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟

شده سرگردان شوی انگار كه هیچ راهی نیست

و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟

شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟

و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟

شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟
  و همه چیز فشرده شود
در رگهای‌ تن ات
و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟

هوای تازه و سكوت هم درمان نیست

و نه دستهای نوازشگر غریبه‌ای كه با تو مانده‌است.

مچاله می شوی

و سایه‌ات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند!

انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی

و بی لب

...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند

و تو دست و پای بودنی.

نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را.

در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب،

قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی،

پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم.

از نو

... دوباره...دوباره


و چه جان سخت شده ام!