می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
![]()
![]()
پی نوشت:
این شعر رو بخاطره همون تک بیتی که قرمزش کردم نوشتم
چون دقیقا حال روز خودمه.
امسال بدترین سال زندگیم بود.بدترین.....
شاید چون تاحالا سختی انچنانی تو زندگیم نداشتم میگم بدترین سال!
ولی نه بدترین سال بود.
ولی باهمه بدیهاش چنتا چیز خوب داشت
مهمترینش این بود که باتمام وجودم ردپای خدا رو تو زندگیم احساس کردم.
اینکه میگن خدا حواسش به بنده هاش هست!میفهمین؟
چون امسال تقدیر بدی برام رقم خورد ولی ازاون بدهایی که
همه میگن خدا خیلی دوستت داشت و بهت رحم کرد.
این جمله رو امسال بارها شنیدم.
خدا خیلی دوست داشت،خدا بهت رحم رد....
یه دعایی پشت سرت بود....
منم تا تونستم خدا رو شکر کردم....
امسال منتظره عید نیستم.اصلا نمیدونم چندمه !
فقط هر از گاهی میشنوم که عید نزدیکه و نزدیکه...
راستی چند روز تا عید مونده؟