برخرابه هاي خاطراتمان گل ميگذارم

مراسم يادبودمان چه ديدنيست!

آري؛

اين منم؛

و مشتي خاطره ي خاک خورده

وگلي که بوي تن ِ تو را ميدهد!!

 

پی نوشت:

یک سال گذشت..

یک سال سخت و نفس گیر و پر از اشک و خاطره... 

پارسال امروز روزای خوبم بود که برای آینده نقشه میکشیدم و چه فکرایی داشتم ولی خوب...

در عرض یک هفته تمام آرزوهام به سیل اشک بدل شد و...

نمیدونم ..میگن تقدیر اتفاق...

باید میفتاد و...افتاد!

این روزا...

نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !

اینگونه است حال من ، چیزی نپرس . . .