یک سال گذشت....
برخرابه هاي خاطراتمان گل ميگذارم
مراسم يادبودمان چه ديدنيست!
آري؛
اين منم؛
و مشتي خاطره ي خاک خورده
وگلي که بوي تن ِ تو را ميدهد!!
پی نوشت:
یک سال گذشت..
یک سال سخت و نفس گیر و پر از اشک و خاطره...
پارسال امروز روزای خوبم بود که برای آینده نقشه میکشیدم و چه فکرایی داشتم ولی خوب...
در عرض یک هفته تمام آرزوهام به سیل اشک بدل شد و...
نمیدونم ..میگن تقدیر اتفاق...
باید میفتاد و...افتاد!
این روزا...
نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !
اینگونه است حال من ، چیزی نپرس . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰ ساعت 23:50 توسط مازرونے کیجا
|