با رفتن من

سد بغض تو

     چه سخت شکست...

وچه آسان

 سیل اشک من

     راهی شد....

نگاه پاک من

اسیر گرداب خطای تو شد....

وچه آسان  باغ خشک دل من

         همدم سیاهی شد....

دل من گله دارد از تو.....

باد خزان بودم مگر؟

ای باغبان!

چنان رشته ی الفت رو بریدی

 با تیغ بی رحمی ات

که شکست پر پروازم....

مرا به محکمه ی عاشقی فرا نخوان...

زین پس

 به گوش من

سخن آشنایی نیست...

دیگر صدایی نیست

       عشقی نیست 

هوایی نیست

کوهی نیست

شیرینی نیست

         فرهاد هم نیست....

مثل چشم تو که در آن

    حیایی نیست

 .....