تولــــــــــــدم مبــــــــــــــارک

ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده
برای عمر نگذشته بازگو می کند
روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و …
با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب داردخواسته
و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد …
دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! …
کمتر سادگی کند!
حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست !
دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد !
می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! …
دارد یاد میگیرد کم کم عاقلانه عاشقی کند…

عاشق که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست،
دنیایی داری با شناسنامه ا ی کهنه و پیراهنی پر از
پونه و پروانه های بنفش …
باد اگر آمد شناسنامه ام برای او …
باران اگر آمد چشم هایم برای او …
تنها دعا کن که لای کتاب کهنه را نگشاید

با حاصل جمع عمرهای سپری شده نمی توان یک لحظه زندگی کرد .
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را
به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند
زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم
تولــــــــــــدم مبــــــــــــــارک