ســیــزده شـــد، مــن او را هــم به در کردم
ســیــزده شـــد، مــن او را هــم به در کردم
بــه عـــالـــم درد و غـــم را هـــم، خبر کردم
به دور از هر غمی، همه شورند و در شادی
مـنـم سـلـطـان غم، خودم را خیره سر کردم

نــوروز مــی نشینــم و
تمــامی سبــزه هــا را گــره مــی زنــم
در چمنــزار و در خیــال!
جامــه بــزرگ گشــایشــی را مــی بــافــم
بــرای گــره ای
کــه تــو در سینــه ام زده ای . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:2 توسط مازرونے کیجا
|