از یه جایی به بعد...

از یه جایی به بعد
روزا خوابی
شبها بیداری
چون
.
.
دیگه دنبال زندگی نیستی
ترجیح می دی وقتی بیدار باشی که تا حد امکان سکوته
بعد می ری تو خودت
اونوقت به تمام اون چیزا
اون خاطراتت
به اون شخص خاصی که اومد تو زندگیت
که تو رو به این جا که هستی رسوند
فکر می کنی
فکر می کنی
ممکنه عکسش رو داشته باشی ، تو گوشیت یا کامپیوترت
یا تو ذهنت....
بهش خیره می شی
سیر نگاهش می کنی
اما مگه سیر میشی...!!!!!!!
اما مگه سیر میشی...!!!!!!!
........
یه مشت خاطرست که بهت هجوم میارن
گاهی لبحند می رنی
گاهی اشک تو چشمات حلقه می زنه
مرد باشی ، سعی می کنی محکم باشی نچکه
زن باشی می زاری هرچی می خواد بباره تا یکم سبک بشی
بعد یه نفس عمیق می کشی
یه جاهاییش از خودت بدت میاد
که چرا......
یه جاهاییش از خودت راضی...
بعد یه نفس عمیق دیگه
دوست داری چشماتو ببندی
دوست داری بخوابی
اما خواب به چشمات نمیاد
ازونجا به بعد
سنگ می شی
خودت ، روحت ، احساست ...
.
.
آره
از یه جایی به بعد
فقط می گی نفرین بر این
زندگی....